تبليغاتX
دیدبان

 

 

بدهکارترین کشورهای جهان

 

 پایگاه خبری وال استریت با معرفی ۱۰ کشور بدهکار دنیا اعلام کرد ژاپن در رتبه نخست از این نظر قرار گرفته و آمریکا و انگلیس نیز به ترتیب رتبه های ۹ و ۱۰ را به خود اختصاص داده اند.

 به گزارش پایگاه خبری وال استریت، دولت یونان اخیرا  با اقدامات ریاضتی سختگیرانه موافقت کرد تا نظر کشورهای حوزه یورو را برای اختصاص دومین بسته کمک اقتصادی در طی 2 سال گذشته به این کشور تامین کند. برای دریافت این بسته کمکی 130 میلیارد دلاری دولت یونان مجبور است پرداخت حقوق و مستمری ها و همچنین ارائه خدمات دولتی را به صورت جدی کاهش دهد.

 علاوه بر یونان، چندین کشور عضو اتحادیه اروپا نیز با بحران بدهی مواجه اند. روز دوشنبه،  موسسه اعتبار سنجی مودی، اعتبار 6 کشور از جمله ایتالیا، پرتغال، و اسپانیا را کاهش داد. سایر کشورها همچون آلمان و ژاپن نیز بدهی های سنگینی دارند، اما مثل یونان و برخی دیگر از کشورهای بسیار مقروض اروپا، مشکلات بدهی های آنها هنوز از کنترل دولت هایشان خارج نشده است.

 بسیاری از کشورها با میزان بالایی از بدهی نسبت به تولید ناخالص داخلیشان، به شدت از بحران اقتصادی جهانی تاثیر پذیرفته اند. یونان، ایرلند و پرتغال همگی نرخ بیکاری بالای 14 درصد را تجربه می کنند. میزان تولید ثروت در این کشورها بسیار اندک است. در مورد پرتغال، تولید ناخالص داخلی سرانه در سال 2010 تنها 25 هزار و 575 دلار بوده که پایین ترین میزان سرانه تولید ناخالص داخلی در میانه کشورهای توسعه یافته به جز اسلواکی به شمار می رود. ترکیب بدهی های سرسام آور، دیون و تعهدات زیاد و کاهش بهره وری ملی، منجر به کاهش رتبه اعتباری این کشورها شده است.

 افزایش ابعاد بحران در این کشورها، دولت های آنها را به تصویب اقدامات سختگیرانه ریاضتی واداشته است. یونان تنها کشوری نیست که اخیرا اقدام به تصویب و اجرای اقدامات ریاضتی نموده است. در نوامبر 2011، پرتغال بودجه ریاضتی جدید خود را به تصویب پارلمان رساند که در آن میزان مالیات ها افزایش یافته و دستمزد کارمندان  دولتی به شدت کاهش یافته بود. در ایتالیا نیز، سن بازنشستگی افزایش پیدا کرده و تا دولت بیشتر بتواند از نیروهای کر در اختیار خود استفاده کند.

 علاوه بر این کشورها، کشورهای دیگری همچون آلمان و ژاپن نیز به شدت درگیر بدهی های خود هستند. اما این کشورها قادر به  پرداخت دیون خود هستند. میزان بدهی های این کشورها با میزان سرانه تولید ناخالص داخلی شان از توازن مناسبی برخوردار است. آلمان بالاترین تولید ناخالص داخلی را در بین کشورهای اروپایی داراست و چهارمین اقتصاد قدرتمند جهان به شمار می رود. در همین حال اقتصاد ژاپن نیز که در اثر زلزله وحشتناک سال گذشته و بحران هسته ای متعاقب آن از مسیر رشد و توسعه خود خارج شده، همچنان سومین تولید ناخالص داخلی جهان را به خود اختصاص داده است.

 بنابراین، کشورهایی همچون آلمان، فرانسه، انگلیس، امریکا و ژاپن علیرغم بدهی سنگین، همچنان از وضعیت نسبتا پایدار اقتصادی برخوردارند. اما این وضعیت همیشه ثابت باقی نمی ماند. سال گذشته، موسسه استاندارد اند پور، رتبه اعتباری کشورهای فرانسه و آمریکا را از رتبه 3آ که بالاترین رتبه به شمار می رود، کاهش داد. هفته گذشته نیز موسسه مودیز چشم انداز اقتصادی فرانسه  انگلیس را منفی پیش بینی کرد.

 در شرایطی که اکثر این کشورها در حال ترمیم اقتصاد آسیب دیده خود از بحران اقتصادی اخیر هستند، به بدهی های آنها نیز افزوده می شود. در برخی موارد، حتی قدرتمند ترین اقتصاد های جهان نیز ناگزیر از اتخاذ اقدامات ریاضتی می شوند. بطور مثال، بسیاری از ایالت های امریکا، اقدام به کاهش قابل توجه نیروی کار دولتی کرده اند.

 با توجه به آنچه گفته شده، 10 کشور مقروض جهان را می توان بدین ترتیب رتبه بندی نمود:

 ۱. ژاپن: نسبت بدهی های این کشور به تولید ناخالص داخلی، 233.1 درصد است که بالاترین میزان بدهی در بین کشورهای توسعه یافته به شمار می رود. اما علیرغم بدهی سنگین این کشور، دولت ژاپن تا کنون توانسته وضعیت را مدیریت کند و به سرنوشت کشورهایی همچون یونان و پرتغال گرفتار نشود. اصلی ترین عامل ثبات اقتصادی ژاپن را شاید بتوان نرخ پایین بیکاری در این کشور دانست.

 

2. یونان: این کشور به نماد کشورهای بحران زده تبدیل شده است. در سال 2010، بدهی یونان به حدود 143 درصد تولید ناخالص داخلی این کشور رسید. سال گذشته، برآوردهای موسسه مودیز میزان بدهی های یونان را به 163 درصد تولید ناخالص داخلی این کشور افزایش داد. یونان برای فرار از ورشکستگی به دومین بسته کمک اقتصادی که ارزش ان به 130 میلیارد یورو می رسد، چشم دوخته است.

 

3. ایتالیا: بدهی های عمومی قابل توجه دولت ایتالیا، در اثر پیشرفت کند اقتصادی این کشور افزایش یافته است. در سال 2010، رشد تولید ناخالص داخلی ایتالیا عدد ناچیز 1.3 درصد بود. البته این میزان رشد، پس از دو سال کاهش پیاپی تولید ناخالص داخلی ایتالیا به دست آمد. در دسامبر 2011، دولت ایتالیا بسته ریاضتی جدیدی را برای کاهش هزینه ها به مورد اجرا گذاشت که فشار مضاعفی را بر شهروندان ایتالیایی تحمیل کرد. موسسه مودیز هفته گذشته رتبه اعتباری ایتالیا را از آ2 به آ3 کاهش داد.

 

4. ایرلند: این کشور قبلا یکی از سالم ترین اقتصاد های اتحادیه اروپا را در اختیار داشت. در اوایل دهه 2000، ایرلند کمترین نرخ بیکاری را در بین کشورهای توسعه یافته صنعتی دارا بود. در آن زمان، تولید ناخالص داخلی اسمی ایرلند، به طور متوسط سالانه حدود 10 درصد رشد را نشان می داد. اما با آغاز بحران اقتصادی، اقتصاد ایرلند به شدت رو به افول گذاشت. از سال 2001 تاکنون، بدهی های دولت ایرلند بیش از 500 درصد افزایش یافته است. بر اساس برآوردهای موسسه مودیز بدهی های عمومی دولت ایرلند حدود 224 میلیارد دلار است که بیش از تولید ناخالص داخلی 216 میلیارد دلاری این کشور است. موسسه مودیز رتبه ب آ1 را برای ایرلند در نظر گرفته است.

 

5. پرتغال: پرتغال بیش از بسیاری از کشورها  از بحران اقتصادی آسیب دیده است. بخشی از این تاثیر پذیری را می تواند ناشی از سرانه تولید ناخالص داخلی این کشور دانست. در سال 2011، پرتغال، یک بسته کمکی 104 میلیارد یورویی از اتحادیه اروپا و صندوق بین الملل پول دریافت کرد. دولت پرتغال در حال حاضر تلاش می کند تا کسری بودجه خود را از 9.8 درصد تولید ناخالص داخلی در سال 2010، به 4.5 درصد در سال 2012 و به 3 درصد سقف اتحادیه اروپا  در سال 2013 برساند. موسسه مودیز هفته گذشته رتبه اعتباری بلژیک را به ب آ3 تنزل داد.

 

6. بلژیک: نسبت بدهی بلژیک به تولید ناخالص داخلی این کشور در سال 1993، حدود 135 درصد بوده، اما در سال 2007 به 84 درصد کاهش یافت. تنها در عرض 4 سال، این نسبت  مجددا به 95 درصد افزایش یافت. در دسامبر 2011، موسسه مودیز،  رتبه بلژیک را از 2آ1 به 2آ3 تنزل داد.

 

7. آمریکا: بدهی دولت آمریکا د سال 2001 حدود 45.6 درصد کل تولید ناخالص داخلی این کشور برآورد شده بود. در سال 2011، پس از یک دهه سیاست های پر هزینه این کشور، میزان بدهی این کشور به 85.5 درصد تولید ناخالص داخلی اش رسید. در سال 2005، بدهی دولت آمریکا 6 تریلیون و 400 میلیارد دلار بود. در حالی که در سال 2011، میزان بدهی آمریکا دو برابر شده و به 12 تریلیون و 800 میلیارد دلار رسیده است. در حالی که موسسه مودیز، رتبه اعتباری آمریکا را در 3آ حفظ کرده است، آگوست سال گذشته، موسسه استاندارد اند پور رتبه اعتباری آمریکا را به 2آ+ تنزل داد.

 

8. فرانسه: این کشور، با تولید ناخالص داخلی 2 تریلیون و 760 میلیارد دلاری، سومین اقتصاد بزرگ اتحادیه اروپا به شمار می رود. در ماه ژانویه، موسسه استاندارد اند پور رتبه اعتباری فرانسه را از 3آ به 2آ+ کاهش داد. این کاهش رتبه اعتباری، ضربه سنگینی به دولت فرانسه بود که ادعا می کرد میزان ثبات اقتصادی خود را در حد انگلیس حفظ کرده است. موسسه مودیز رتبه اعتباری فرانسه را همچنان در 3آ حفظ کرده است، اما چشم انداز اقتصادی این کشور را به منفی تغییر داده است.

 

9. آلمان: آلمان نیز همچنان رتبه اعتباری 3آ خود را حفظ کرده است. به عنوان بزرگترین و قدرتمند ترین اقتصاد اتحادیه اروپا، آلمان بیشترین منافع را در حفظ پایداری اقتصادی خود و سایر کشورهای حوزه یورو دارد. در سال 2010، زمانی که یونان  گرفتار بحران بدهی شد، صندوق بین المللی پول و اتحادیه اروپا مجبور به اختصاص بسته کمک 45 میلیارد یورویی به این کشور شدند. بخش قابل توجهی از این کمک توسط آلمان پرداخت شد. نرخ بیکاری دراین کشور 5.5 درصد است که یکی از پایین ترین نرخ های بیکاری در اروپا محسوب می شود. اما علیرغم اقتصاد قدرتمند این کشور، بر اساس آمار موسسه مودیز، آلمان با 81.8 درصد، یکی از ده کشور مقروض نسبت به سرانه تولید ناخالص داخلی در بین کشورهای توسعه یافته است.

 

10. انگلیس: هر چند که انگلیس یکی از ده کشور مقروض جهان نسبت به سرانه تولید ناخالصی داخلی در بین کشورهای توسعه یافته به شمار می رود، اما تا کنون توانسته اقتصاد خود را پایدار نگه دارد. انگلیس عضو حوزه یورو نیست و بانک مرکزی مستقل خود را دارد. مستقل بودن انگلیس به این کشور کمک کرده تا همچون سایر کشورهای عضو یورو، درگیر بحران بدهی نشود. سود اوراق قرضه دولتی پایین باقی مانده است. همچنین انگلیس توانسته رتبه اعتباری 3آ را حفظ نماید.

 

+ نوشته شده توسط قاسم رحمانی در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 و ساعت 12:27 |
 
 
غسل نیل در صبح بدون اسراییل
 
 
نیل در سیاهی جمعه شب، آرام و خوشحال است چرا که کمی آن طرف‌تر از غرب ساحل، این گنجینه‌ی اسرار سرزمین انبیا و فراعنه، یک رویداد تاریخی برای جهان اسلام را رقم زد که مهر بطلانی بر حکم بردگی اعراب مقابل اسراییل محسوب می‎شود...
 
در جمعه  تغییرِ مسیر و پس از ادای فریضه نماز جمعه، جوانان انقلابی به طرف خیابان «ابن مالک» در منطقه‌ی «جیزه» واقع در غرب قاهره به راه می افتند. نیروهای امنیتی و پلیس مصر در مقابل آنها صف کشیده است. آنها خود را به ساختمان شماره‌ی 6  خیابان «ابن مالک» می‏رسانند. این‌جا سفارت یا لانه‌ی جاسوسی اسراییل در مصر است. از دیوار حایل 5/2 متری که شورای نظامی جلوی سفارت اسراییل ساخته، بالا می‏روند و پرچم رژیم جعلی را به زیر می‏کشند و آتش می‏زنند. پس از ساعت‌ها درگیری با نیروهای پلیس و تلاش برای تخریب دیوار، موفق می‌شوند به درون سفارت راه یابند.

 

اکنون نیل در سیاهی جمعه شب، آرام و خوشحال است چرا که کمی آن طرف‌تر از غرب ساحل، این گنجینه‌ی اسرار سرزمین انبیا و فراعنه، یک رویداد تاریخی برای جهان اسلام در شرف تکوین بوده و مهر بطلان بر حکم بردگی اعراب مقابل اسراییل زده می‏شود. دقایق پایانی 9 سپتامبر 2011 میلادی در قاهره است و جوانان انقلابی، لانه‌ی جاسوسی اسراییل را فتح می‏کنند. آن گونه که «سید محمود الجابر» از اعضای اصلی حزب «وحدت و آزادی» گفت: «جوانان انقلابی مصر به تأسی از حرکت 4 نوامبر 1979 میلادی (13 آبان 1358) جوانان انقلابی ایران اسلامی، می‏خواهند لانه‏های جاسوسی و فساد در کشورشان را یکی یکی پاک سازی کنند.»


در سوی دیگر ماجرا، جلسه‌ی اضطراری در تل‌آویو تشکیل می‏شود و «نتانیاهو» نگران گروگان گیری از نوع لانه‌ی جاسوسی آمریکا در تهران است. اولین تصمیم، خروج دیپلمات‌ها و خانواده‌هایشان از مصر و منع سفر صهیونیست‌ها به این کشور است. خبر می‏رسد که شش دیپلمات در سفارتخانه گرفتار شده‌اند. نتانیاهو با «طنطاوی» رییس شورای نظامی مصر تماس می‏گیرد اما او از ترس انقلابیون پاسخ نمی‏دهد. نتانیاهو با او و با ما تماس می‏گیرد و رییس جمهور آمریکا قول می‏دهد هر کاری از دستش بر بیاید، انجام دهد. تماس «اوباما» با طنطاوی موجب اعزام کماندوهای مصری به سفارت اسراییل می‏شود. کماندوها لباس عربی به تن دیپلمات‌ها می‏کنند و آن‌ها را فراری می‏دهند. 80 دیپلمات صهیونیست با هواپیمای اختصاصی نظامی از قاهره به تل‏آویو می‏گریزند. نتانیاهو از اوباما تشکر می‏کند و می‏گوید:‌»این لطف خاص اوباما را فراموش نمی‏کنیم چرا که فقط او بود که می‏توانست دیپلمات‌ها را نجات دهد و این کار را انجام داد. این نشانه‌ی روابط فوق العاده نزدیک دو طرف است.»


خبر به مردم می‏رسد. آن‌ها از آمریکا و شورای نظامی مصر خشمگین هستند. به طرف خیابان «توفیق دیاب» می‏روند و جلوی ساختمان شماره‌ی 5 تجمع می‏کنند تا به آن حمله کنند. این‌جا یک لانه‌ی جاسوسی دیگر یعنی سفارت آمریکا در قاهره است. نیروهای پلیس و ارتش مصر با مردم درگیر می‏شوند و تیراندازی می‏کنند. بالاخره انقلابیون تنها برای چند ساعت، متفرق می‏شوند اما تجمع در برابر سفارت آمریکا هم‌چنان ادامه دارد و ملت مصر می‏خواهند در روز جمعه، اخراج آمریکا و تشکیل حکومت انقلابی را فریاد بزنند.


صبح روز بعد فرا می‏رسد. صبح مصر بدون اسراییل. سفیر و دیپلمات‌ها گریخته‌اند و تنها معاون سفارتخانه مانده است تا نتانیاهو مدعی شود روابط هنوز قطع نشده است. به همین سادگی، اسراییل از مصر اخراج شد و از دست شورای نظامی مصر، حکومت آمریکا و دیگران کاری ساخته نیست. روز شنبه هوای تازه‏ای در قاهره احساس شد و آن قدر روح نواز بود که ملت اردن را هم به فکر تسخیر لانه‌ی جاسوسی اسراییل در «امان» انداخته است.

 

«سید محمود الجابر» از اعضای اصلی حزب «وحدت و آزادی» می‌گوید: «جوانان انقلابی مصر به تأسی از حرکت 4 نوامبر 1979 میلادی (13 آبان 1358) جوانان انقلابی ایران اسلامی، می‏خواهند لانه‏های جاسوسی و فساد در کشورشان را یکی یکی پاک سازی کنند.»

 

دست‌آوردهای اولیه‌ی تسخیر لانه‌ی جاسوسی اسراییل

 

تسخیر لانه‌ی جاسوسی اسراییل در قاهره دست‌آوردهای مهمی داشت. این عمل به بهانه‌ی حمله‌ی 18 آگوست اسراییل به صحرای سینا که به کشته شدن 7 نظامی مصری منجر شد، صورت گرفت. اما واقعیت آن است که مصری‌ها از روز سقوط «مبارک»، خواهان قطع روابط خود با اسراییل و اخراج سفیر این رژیم بودند. بنابراین ملت مصر به یکی از خواسته‌های اصلی خود دست یافت. اگر چه شورای نظامی مصر و رژیم صهیونیستی خواهان حفظ روابط هستند. دست‌آورد مهم دیگر بی‌اثر شدن قرارداد کمپ دیوید است حتی اگر به طور رسمی فسخ نشود. در روزهای اول انقلاب مصر، سران رژیم صهیونیستی به انقلابیون حکم می‏کردند که کمپ دیوید نباید فسخ شود اما حالا نتانیاهو از موضع انفعال می‏گوید: «ما به قرارداد صلح پای‌بند هستیم.» بر اساس یکی از بندهای قرارداد کمپ دیوید صحرای سینا به سه قسمت A، B و C تقسیم شده بود که مصر فقط اجازه داشت، پلیس خود را در قسمت C مستقر کند اما پس از بالا گرفتن انقلاب ملت، رژیم صهیونیستی مجبور شد از ارتش مصر بخواهد در آن‌جا مستقر شود و به این ترتیب،‌یک بند از قرارداد کمپ دیوید، کان لم یکن شد.
 

دست‌آورد دیگر تسخیر لانه‌ی جاسوسی اسراییل در قاهره، رویه شدن این مسأله در منطقه و جهان است. خب عمل اسلامی و جنبش ضدصهیونیسم اردن اعلام کرده‏اند که خواهان تسخیر لانه‌ی جاسوسی اسراییل در امان هستند. آن‌ها به دنبال فراهم کردن تجمعی یک میلیون نفری هستند تا سفارت اسراییل را تسخیر کنند. این مسأله ممکن است در دیگر کشورها، حتی کشورهای غیراسلامی هم تکرار شود چرا که رژیم صهیونیستی براساس نظرسنجی‌های بین‏المللی، منفورترین رژیم دنیاست.

 

دژ مستحکم فرو ریخت


مصر که تا 8 ماه قبل، دژ مستحکم دفاع از رژیم صهیونیستی بود اکنون به دشمن خطرناکی برای این رژیم تبدیل شده است. اگر کمک‌های طنطاوی و عمر سلیمان (رییس دستگاه اطلاعاتی رژیم مبارک) نبود، آمریکا هم دیگر جایی در مصر نداشت. قاهره برای اسراییل آن قدر مهم است که نتانیاهو پس از تسخیر سفارتخانه‌ی رژیم خود، حاضر شد ذلت حفظ روابط را بپذیرد و روابط خود را با مصر قطع نکند. آمریکا در سال 1980میلادی و پس از آزادی گروگان‌هایش، روابط خود با جمهوری اسلامی ایران را در اعتراض به تسخیر لانه‌ی جاسوسی‌اش قطع کرد و عمل متکبرانه‌ی آمریکا نه تنها ملت ایران را ناراحت نکرد بلکه موجب خوشحالی آنان شد. آمریکا بعدها از کرده‌ی خود پشیمان شد و خواستار برقراری روابط شد اما تهران نپذیرفت. نتانیاهو از این تجربه‌ی تلخ آمریکا، درس عبرت گرفت و نه تنها روابط خود با مصر را قطع نکرد بلکه در چند روز گذشته فرستادگان ویژه‌اش را به قاهره فرستاد تا زمینه‌ی بازگشت سفیر و انتقال مکان سفارتخانه به منطقه‌ی دیگری در پایتخت مصر را فراهم کنند. نتانیاهو باید به دنبال حفظ روابط با مصر باشد.


براساس قرارداد ننگین کمپ دیوید، مصر در ازای دریافت سالانه دو میلیارد دلار کمک بلاعوض نقدی و غیرنقدی از آمریکا، تعهد کرد حافظ امنیت و منافع اسراییل در برابر جهان اسلام باشد. این کمک‌ها، همواره برای تجهیز ارتش مصر و رشوه به خاندان مبارک استفاده شد تا امنیت تل‌آویو حفظ شود. انبار باروتی که قرار بود در جهت منافع اسراییل استفاده شود اکنون می‏تواند برضد آن مورد بهره‌برداری قرار بگیرد. اگر حکومت مردمی تشکیل شود و ارتش در اختیار مردم قرار گیرد، مصر به دشمنی قدرتمند و مجهز به ادوات پیشرفته‌ی نظامی در برابر اسراییل تبدیل خواهد شد که خواب آرام را از صهیونیست‌ها خواهد ربود. حال آن که مصر، روزگاری مانع از کمک جهان اسلام به فلسطین می‌شد و حتی در جنگ 22 روزه در کنار اسراییل قرار گرفت و همواره به دنبال کشاندن فلسطینی‌ها به سازش ننگین با صهیونیست‌ها بود. مهم‌تر این که اعراب به تأسی از مصر، زندگی تحقیر آمیز در کنار اسراییل را پذیرفته بودند اما حالا دیگر سرزمین‌های اطراف رژیم صهیونیستی نیز کانون حرکت‌های ضدصهیونیستی خواهند شد.


جمعیت فلسطینی اردن از بومیان این کشور بیش‌تر است، میلیون‌ها فلسطینی در لبنان و سوریه زندگی می‌کنند، ضمن این که بخش‌هایی از چهار کشور مصر، اردن، لبنان و سوریه در اشغال اسراییل است. بنابراین اوضاع برای اسراییل وخیم‌تر از قبل خواهد شد. به ویژه اگر آمریکا، طرح تشکیل کشور فلسطینی را در سازمان ملل وتو کند،‌ سیل خروشان فلسطینی‌های ساکن آن چهار کشور به علاوه‌ی ملت‌های آنان که به دنبال باز پس گیری سرزمین‌هایشان هستند، به سوی سرزمین‌های اشغالی روانه خواهند شد و سونامی ضداسراییلی شکل خواهد گرفت. مصر تأمین کننده‌ی گاز اسراییل است که با چهار انفجار در خط لوله‌ی آن، صهیونیست‌ها با مشکل تأمین سوخت مواجه شده‌اند و اکنون باید به دنبال تأمین انرژی از دهان شیر (حزب الله لبنان) باشند چرا که لبنانی‌ها اجازه نخواهند داد اسراییل به منافع گاز و نفت آنان دست درازی کند.


نقاب‌ها در مصر افتاد


تسخیر لانه‌ی جاسوسی اسراییل در مصر، نقاب از چهره‌ی واقعی شورای نظامی و حتی برخی گروه‌های به ظاهر اسلام‌گرا برداشت. شورای نظامی مصر که با سرکوب فاتحان لانه‌ی جاسوسی اسراییل سه شهید و 1100 زخمی روی دست آن‌ها گذاشت، قول محاکمه‌ی آن‌ها را به تل‌آویو و واشنگتن داده است. در همین راستا تاکنون 130 نفر بازداشت شده‌اند و تلاش برای دستگیر کردن 500 عامل اصلی ادامه دارد. سران ارتش مصر با نجات دیپلمات‌های اسراییلی نشان داده‌اند که با ملت خود هم صدا نیستند. شنیده می‌شود که قصد دارند یک نظامی را نخست وزیر کنند و «عصام شرف» را کنار بزنند و این به معنای بازگشت دیکتاتوری به مصر خواهد بود. هم‌چنین در کنار احزابی چون «الوفد» که غربی بودنشان محرز است، «اخوان المسلمین»، حمله به سفارت اسراییل و تسخیر آن را محکوم کرد. حالا معلوم می‌شود چرا انشعاباتی در درون این حزب رخ داده و هواداران این حزب به سوی گروه‌های انشعابی متمایل شده‌اند. حمایت آمریکا از اسراییل در ماجرای تسخیر لانه‌ی جاسوسی نیز یک مسأله را روشن کرد. برخی سران احزاب مانند «عمروموسی» و «البرادعی» و حتی اخوان المسلمین، اسراییل را دشمن مصر معرفی می‌کردند اما آمریکا را دوست قلمداد می‌نمودند. در واقع جای دشمن اصلی و فرعی را عوض می‌کردند اما اکنون برای همه روشن شده است که دشمن اول آمریکاست و به همین دلیل ملت مصر خواهان اخراج سفیر آمریکا و قطع روابط قاهره – واشنگتن هستند.


وقتی در 11 سپتامبر 2001 میلادی سناریوی اشغال خاورمیانه به وسیله‌ی صهیونیسم بین‌الملل کلید خورد، ‌کسی فکرش را نمی‌کرد در صبح 10 سپتامبر 2011 میلادی، ساحل نیل از وجود صهیونیست‌ها پاک شود و آمریکا بازنده‌ی این سناریو باشد اما اکنون اسراییل در محاصره قرار گرفته، معاهده‌ی کمپ دیوید در آستانه‌ی کان لم یکن شدن است و هر روز ضربه‌ی جدیدی به رژیم صهیونیستی وارد می‌شود و این معنی گامی دیگر برای نابودی اسراییل و فروپاشی آمریکا است.(*)

 منتشر شده در سايت برهان به قلم قاسم رحماني

 

+ نوشته شده توسط قاسم رحمانی در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390 و ساعت 14:12 |
 
 
 
موقعیت خوب بین المللی ایران، توهم یا واقعیت!
 
 
 
«بنده موافق نیستم با این نظر که امروز وضع ما از لحاظ بین‌المللى وضع منفى است؛ به هیچ وجه... نخیر، امروز وضع ما از لحاظ بین‌المللى بسیار خوب است...» نوشتار پیش‌ رو به تبیین این بخش از بیانات رهبر انقلاب که در نیمه مرداد انجام شد، می پردازد...
«... این‌ها فاو را تسخیر کردند، می‌روند کربلا را هم بگیرند، این‌جا (قدس) را هم قطعاً می‌گیرند ...» این کلمات، بخشی از سخنرانی «فرانسیس فوکویاما» در سال 1986 میلادی است که در بیت المقدس به زبان آورده شده است. او معتقد بود که از قندهار تا قدس را باید از تأثیر انقلاب اسلامی برحذر داشت اما آیا او و اربابانش توانستند تأثیرگذاری ایران بر منطقه‌ی بین‌القافین (قندهار تا قدس) را از بین ببرند یا کم کنند؟!


پاسخ این سؤال درست یک‌سال بعد نمایان شد که ناوهای آمریکایی وارد خلیج فارس شدند. آمریکا که روزگاری از راه دور به ژاندارم‌هایش اشاره می‌کرد و آن‌ها همه کار برایش می‌کردند حالا مجبور بود هزینه‌ی کند و لشکر به خیلج فارس بیاورد. چرا؟ چون رزمندگان ایرانی به دیوار بصره مشت می‌کوبیدند. انتفاضه‌ی فلسطین آغاز شده بود. حزب الله لبنان هر روز قدرت بیش‌تری می‌گرفت و حالا پایگاه ایجاد کرده بود و می‌رفت که اوضاع منطقه به سود انقلاب اسلامی تمام شود. آن هم در حالی که ایران تحریم شده و درگیر جنگ تحمیلی از سوی شرق و غرب است. در واقع لشکرکشی آمریکا در سال 1987 (تابستان 1366) به خیلج فارس، اعتراف به تأثیرگذاری ایران بر منطقه بود و به همین دلیل نگرانی حاکمان ایالات متحده را برانگیخت. از آن زمان تا کنون هر روز بر اثرگذاری انقلاب اسلامی در منطقه و جهان افزوده شده که با اعداد و ارقام و برخی رویدادها قابل اثبات است.


در حوزه‌ی مقاومت، آمریکا با لشکرکشی به افغانستان و عراق در صدد محاصره‌ی ایران و حتی آماده کردن زمینه‌ی حمله به این کشور برآمد. آمریکا به خیال تسلط کامل بر این دو کشور، آن‌ها را اشغال کرد. اما از همان زمان با گروه‌های مقاومت سازمان یافته در این دو کشور روبه‌رو گردید. این گروه‌های مردمی از همان ابتدا در مقابل اشغال‌گری موضع‌گیری کردند. در افغانستان، گروه‌های جهادی که آمریکایی‌ها آنان را «جنگ سالار» می‌نامیدند و در طول سال‌های حکومت طالبان، صدمات زیادی دیده بودند، نه تنها برای آمریکا فرش قرمز پهن نکردند بلکه به مقابله با آنان پرداختند چرا که می‌دانستند غربی‌ها از طالبان خطرناک‌ترند. این‌که دشمن اصلی جهان اسلام آمریکا است، برگرفته از ادبیاتی بود که انقلاب اسلامی تولید و صادر کرده بود و حالا موجب می‌گردید تا شعار «آزادی» آمریکایی‌ها را فریب بدانند و با آن‌ها بجنگند.


آمریکا از سال 2003 تا اوایل 2005 بر عراق حکمرانی کرد اما کم کم گروه‌های مردمی در این کشور اشغال شده، با علم مخالفت برضد آمریکا به پا خاستند. مردمی که مرجعیت جلودار آن‌ها بود و برضد اشغال‌گری اقدام می‌کردند. در حوزه‌ی سیاسسی هم مردم عراق به کسانی رأی دادند که ادبیات انقلاب اسلامی را سرلوحه‌ی شعار و عمل خود قرار داده بودند. پیروزی قاطع جناح ضدآمریکایی در انتخابات سال 2005 عراق و تشکیل دولتی به ریاست «نوری المالکی» و تشکیل پارلمانی که اکثریت آن با مخالفان اشغال‌گری آمریکا بودند، رؤیاهای حاکمان ایالات متحده را پریشان کردند: «صدام که با هم دستی غربی‌ها، گریخته بود به مردم عراق تحویل داده و از سوی آنان اعدام گردید و این یعنی حاکمیت اراده‌ی جمهوری اسلامی ایران بر کشوری که فوکویاما خوف تسخیر آن از سوی ایران را داشت.» این مسایل به خواست ملت عراق انجام شد و آنان الگوی جمهوری اسلامی ایران را برای اداره‌ی کشورشان پسندیدند. تأثیر پذیری گروه‌های مقاومت در لبنان و فلسطین از ایران نیز یک مسأله‌ی کاملاً واضح و اثبات شده است. این موج بعدها به آمریکای جنوبی هم رسید.


«اوو مورالس» رییس جمهور بولیوی سه سال قبل در ایام مبارک ماه رمضان به ایران آمد. وی در بازگشت به کشورش سفیر آمریکا را اخراج کرد چرا که دانسته بود، بیش‌تر مشکلات کشورها زیر سر آمریکایی‌هاست. این عمل را «هوگو چاوز» نیز در ونزوئلا انجام داد. آن‌ها بسیاری از طرح‌های سیاسی و اقتصادی تجربه شده در ایران را به کشورهایشان انتقال دادند، از جمله توزیع ثروت به صورت عادلانه و تلاش برای تأمین زندگی فقرا از راه دادن پول مستقیم که هم اکنون در حال انجام است.

 

رییس جمهور بولیوی سه سال قبل در بازگشت به کشورش سفیر آمریکا را اخراج کرد. این عمل را «هوگو چاوز» نیز در ونزوئلا انجام داد. آن‌ها بسیاری از طرح‌های سیاسی و اقتصادی تجربه شده در ایران را به کشورهایشان انتقال دادند، از جمله توزیع ثروت به صورت عادلانه و تلاش برای تأمین زندگی فقرا از راه دادن پول مستقیم که هم اکنون در حال انجام است.


در حوزه‌ی سیاست خارجی، رویکرد تهاجمی از سال 2005 و با روی کار آمدن دولتی برآمده از گفتمان سوم تیر 84 در ایران، در دستور کار قرار گرفت که نتایج درخشانی به دنبال داشت و تأثیرگذاری ایران را چند برابر کرد. شکستن پلمپ‌های تأسیسات هسته‌ای، اعمال سیاست فعال در عراق، افغانستان و کل منطقه، ارتباط‌گیری با کشورهای آمریکای جنوبی، تلاش برای هم‌گرایی منطقه‌ای، تحکیم محور مقاومت، ایستادگی در برابر باج خواهی اروپا، آمریکا و جایگزین کردن شرق به عنوان همکار به جای غرب از جمله مواردی بود که موجب افزایش محبوبیت ایران در منطقه و جهان و در نتیجه بالا رفتن میزان اثرگذاری انقلاب اسلامی شد. به این ترتیب نه تنها توطئه‌ی آمریکا در منزوی کردن ایران شکست خورد بلکه منطقه را متوجه انقلاب اسلامی کرد. وقتی ایستادگی ملت ایران در بحث هسته‌ای با پرتاب ماهواره به فضا و پیشرفت‌های پزشکی و نانو همراه شد، روشنفکران منطقه به صدا در آمدند.


«فهمی هویدی» نویسنده‌ی مشهور مصری کمی قبل از انقلاب مردم کشورش اذعان کرد: «30 سال قبل ایران و مصر در شرایط یکسانی قرار داشتند. ایران اکنون به پیشرفت‌های فراوانی دست یافته حال آن‌که مصر در این مدت درجا زده است.» وقتی کارشناسان و تحلیل‌گران شبکه‌ی الجزیره با حسرت از پرتاب ماهواره‌ی ایرانی صحبت می‌کردند، ملت‌های منطقه به ویژه جوانان می‌فهمیدند که باید کاری بکنند و این اتفاق بالاخره در 24 دی ماه 1389 با فرار «زین العابدین بن علی» به عربستان آغاز گردید.


مردم تحقیر شده‌ی تونس، مصر، یمن، بحرین، لیبی، اردن و عربستان به خیابان‌ها ریختند و خواستار سقوط حاکمان دست نشانده‌ی خود شدند. غربی‌ها تلاش کردند انگیزه‌های اقصادی را دلیل این خیزش‌ها جا بیندازند اما شعارهای اسلامی مردم در قاهره، صنعا، منامه، قطیف، بنغازی و امان، نشان داد که ادعای تحلیل‌گران مبنی بر تأثیر پذیری ملت‌های منطقه از انقلاب اسلامی، گزافه نیست. چرا که آن‌ها دیدند ایران به مدد انقلاب اسلامی و در شرایط تحریم و توطئه‌های پی در پی آمریکا، اسراییل و متحدانشان، هر روز پیشرفته‌تر می‌شود و از اصول اولیه‌ی خود نیز دست بر نمی‏دارد.


رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار اخیر با دانش‌جویان فرمودند که ثبات جمهوری اسلامی ایران در پای‌بندی به اصول اولیه‌ی حرکت خود، یک مسأله‌ی استثنایی در بین انقلاب‌های قرون اخیر است. همین مسأله‌ی «ثبات»، مهم‌ترین دلیل تأثیرگذاری ایران بر منطقه و جهان است. وقتی ملت‌ها دیدند که ملت ایران با وجود جنگ، تحریم، ترور، ایجاد آشوب و فتنه و دیگر موارد از استکبار ستیزی، جنبش علمی، دست بر نمی‌دارد و هر روز به پیشرفت جدیدی دست پیدا می‏کند، ایران را الگوی خود قرار دادند و فهمیدند می‏شود در سایه‌ی اتحاد و هم‌دلی در برابر دشمنان ایستادگی کرد و جلو رفت.


اکنون 25 سال از روزی که فوکویاما نگران تسلط ایران بر منطقه بود، گذشته است و «انقلاب اسلامی به عنوان تنها نسخه‌ی نجات بخش، جای خود را باز کرده است. ایران هم‌چنان بر منطقه اثرگذار است و اکنون در شمال آفریقا، آمریکای جنوبی و حتی اروپا نیز اثرگذار شده است. تنها به این دلیل که خواست ملت‌های مظلوم را بر باج خواهی حاکمان ظالم ترجیح داده و 33 سال است از آن عدول نکرده و اجازه نداده نسخه‌ی فوکویاما (نابودی مهدویت، شهادت و ولایت فقیه) اجرایی شود.


یک نمونه از آثار اقتصادی این اثرگذاری، افزایش حجم مبادلات با عراق از 700 میلیون دلار در سال 2005 به 10 میلیارد دلار است. هم‌چنین افزایش سرمایه‌گذاری خارجی در ایران با وجود تحریم طی این شش سال،‌اشتیاق کشورهایی چون قطر، هند، چین و ترکیه برای افزایش روابط همه جانبه با ایران، پناه آوردن پاکستان به ایران از شر آمریکا پس از انتشار خبر مرگ «بن لادن» و افزایش اعتراض‌های شرکت‌های اروپایی و آمریکایی به دولت‌هایشان به دلیل محروم شدن از بازار ایران از جمله مواردی است که تأثیرگذاری ایران را نشان می‌دهد. مسأله‌ای که مسؤولان باید قدر آن را بدانند و در جهت تقویت آن تلاش بیش‌تری انجام دهند.(*)

 منتشر شده در سايت برهان به قلم قاسم رحماني

 

+ نوشته شده توسط قاسم رحمانی در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 و ساعت 22:14 |

 

 


درهاي باز مدارس به روي لشکر بیکاران




«معلمي شغل انبياست.» اين جمله معروف از بهترين معلم قرن اخير حضرت امام خميني درباره شأن و جايگاه معلمان است.
انبياء پس از گذراندن آزمون هاي دشوار الهي به مقام نبوت و راهبري بشر انتخاب مي شدند. آنها براي قرب حق تعالي تلاش مي كردند و پاداششان معلم شدن براي مردم بود. انبياء براي هدايت مردم، متاعي دريافت نمي كردند بلكه روزي خود را از خداوند طلب مي كردند. اكنون اگر نيك بنگريم اين سؤال پيش مي آيد كه آيا معلمي در جامعه ما، در قالب وجه نبوي خود قرار دارد يا راهي ديگر را برگزيده است؟!
در چند روز اخير آزمون استخدامي وزارت آموزش و پرورش، ويژه معلمان حق التدريس آموزگاران نهضت سوادآموزي در كشور برگزار شد تا از بين هزار شركت كننده تعداد كمي برگزيده شوند. سؤال اينجاست كه چند نفر از اين تعداد به عشق معلمي و هدايت نسل نو به آموزش و پرورش گام نهاده اند و چه تعدادي براي اينكه شغلي و درآمدي داشته باشند راهي دستگاه تعليم و تربيت شده اند؟ متأسفانه در چند سال گذشته به اين سؤال پاسخ درستي داده نشده و گويي مديران شجاعت آنرا نداشته اند كه تغييري در رويه معلم پذيري بدهند. بخشي از اين فقدان شجاعت هم به هزينه اي نگريستن به آموزش و پرورش و وزارت علوم است حال آنكه براي داشتن 10 دانشمند بايد روي حداقل هزار نفر سرمايه گذاري كرد. آيا نعوذبالله انبياء از سر نداشتن شغل به معلمي بشر روي مي آورند يا پس از اينكه سالها حدود الهي را رعايت مي كردند از سوي خداوند برگزيده مي شدند. آيا اكنون نبايد معيارهاي انتخاب انبياء در شكلي زميني تر شده براي انتخاب معلمان بكار گرفته شود.
بايد و نبايدهايي براي فردا
«معلمي بيش از آنكه يك رشته تحصيلي باشد، يك مهارت است. اين مهارت ذاتي است و با كمك آموزش، كارآمد مي شود. مراكز تربيت معلم در گذشته بهترين كاركرد را براي پرورش نيرو در دستگاه تعليم و تربيت داشتند كه در چند سال گذشته كم رمق شده اما دوباره در حال فعال شدن است.» اين سخن مشترك فارغ التحصيلان قديمي مراكز تربيت معلم است. آنها كه برخي هايشان از كادر مراكز تربيت معلم هستند هنوز اين مكان ها را بهترين محل براي تأمين نيروي انساني مورد نياز آموزش و پرورش مي دانند. در اين بين اما نظرات ديگري هم وجود دارد كه گرچه از سوي افراد خارج از آموزش و پرورش مطرح مي شود اما قابل تأمل است.
«تورج زعفراني» يك دندانپزشك جوان است. او معتقد است انتخاب معلم، بويژه براي دبستان ها بايد از مهدكودك ها و آمادگي ها انجام شود. اين دندانپزشك كه يك پسر 6 ساله دارد مي گويد: «معلم ابتدايي بايد عاشق بچه ها باشد، متأهل و داراي فرزند بوده تا حس مادرانه را به كلاس منتقل كند. حتماً بايد زن و جوان باشد چرا كه افراد مسن، حوصله بچه ها را ندارند. آموزش و پرورش اجازه دهد والدين معلم بچه هاي خود را از مهدكودك ها و آمادگي ها انتخاب كنند. البته احراز صلاحيت هاي اخلاقي، مذهبي و علمي با آموزش و پرورش باشد اما اساساً اگر كسي مشكل دارد در مهدكودك ها و آمادگي ها هم نبايد فعاليت كند و اگر اجازه فعاليت يافت بايد بتواند به مدارس هم بيايد.»
اين پزشك جوان درباره ورود آقايان به تدريس مي گويد: «آقايان براي دانش آموزان پسر از دوره راهنمايي بايد وارد شوند، چون از اين سنين به بعد، پسران نياز به يادگرفتن خصلت هاي مردانه دارند.»
او با معلم پذيري از طريق آزمون استخدامي مخالف است و مي افزايد: «الان نگرانم بچه ام را كجا ثبت نام كنم. نمي دانم معلم ها چقدر عاشق كارشان هستند و چه ميزان به شغل و درآمد فكر مي كنند.» همانطور كه صحبت مي كند كار بر روي دندان هاي مراجعه كننده اش تمام مي شود. فرد مراجعه كننده خود را «اميرفرخ رضايي» معرفي مي كند و مي گويد: «در دوره هاي راهنمايي و دبيرستان علاوه بر حرف هاي آقاي دكتر، ورود افراد متخصص از خارج از آموزش و پرورش هم لازم است. كساني كه دغدغه مالي ندارند اما علاقمند به تدريس و معلمي و عاشق بچه ها هستند. من افراد زيادي را مي شناسم كه معلمي را دوست دارند اما به دليل اينكه آموزش و پرورش اجازه نمي دهد آنها پاره وقت تدريس كنند، به مدارس نمي روند.» او كه فارغ التحصيل يك هنرستان در كرج است مي گويد: «اكثر دبيران ما از سازمان حسابرسي مي آمدند يا در شركت هاي دولتي و نيمه دولتي حسابدار بودند و طرف قرارداد آموزش و پرورش. اكثر آنها بهتر از آموزش و پرورشي ها تدريس مي كردند. داشتيم كساني كه آموزش و پرورشي نبودند اما با وجود سواد بالا، روش تدريس خوبي نداشتند اما اندك بودند. در عوض دبيران آموزش و پرورشي خوب هم داشتيم كه آنها هم كم بودند.» او كه حالا علاوه بر حسابداري در بانك، بعدازظهرها در دكان پدرش لباس فروشي مي كند مي افزايد: «بهتر است آموزش و پرورش يك فراخوان بدهد تا افراد علاقمند به تدريس و معلمي از ساير نهادها بصورت پاره وقت يا حتي تمام وقت به مدارس بيايند و تدريس كنند. تجربه من و همكلاسي هاي من در نيمه دهه هفتاد نشان مي دهد، معلمي به آموزش و پرورشي بودن يا نبودن نيست و معلم هاي غيرآموزش و پرورشي چون دغدغه درآمد ندارند، بهترند. معلم هاي ما خيلي با طراوت كلاسداري هم مي كردند.» او با اين شيوه جذب معلم مخالف است و مي افزايد: «متأسفم كه هر كسي شغلي پيدا نمي كند سر از آموزش و پرورش درمي آورد.»
به هنرستان محل تدريس او مي روم. حالا بيشتر دبيرانش آموزش و پرورشي اند و اكثراً تجربه كار عملي در رشته حسابداري و امور مالي را ندارند اما چند نفر از قديمي ها هستند و هنوز پرطرفدارند بين بچه ها. در هنرستان هاي ديگر هم از معلمان غيرآموزش و پرورشي راضي ترند، هرچند معلمان آموزش و پرورش خوب هم هستند. حرف هاي زعفراني و رضايي مشت بود نمونه خروار.
نظرات امثال رضايي را به يك معلم قديمي كه حالا در تربيت معلم مشغول است و خودش فارغ التحصيل همين مراكز بوده مي گويم. لبخند مي زند و نگاه عميقي مي كند و مي گويد: «كلاسداري كردن، كار هركسي نيست. در «تربيت معلم» مهارت هايي براي اين امر آموزش داده مي شود كه اگر معلم و دبير آنها را نداند، فوت كوزه گري اش لنگ خواهد زد.» با هر كسي در آموزش و پرورش صحبت كني، همين نظر را دارد. بچه هاي شيطان و شر و شور را پيش مي كشند و دانستن فن كلاسداري را شرط موفقيت معلم مي دانند. آنها شرط اينكه معلم ابتدايي بايد جوان باشد را حتمي نمي دانند و معتقدند معلم بايد حوصله داشته باشد و به سن و سال نيست اما اكثراً با زن و متأهل بودن معلمان ابتدايي موافق هستند.
نياز دبيرستان ها به متخصصان
«رضا ايران نژاد» كه در ابتداي دهه 70 دانش آموز دبيرستان بوده مي گويد: «معلماني داشتيم كه در رشته خود تحصيلكرده و علاقه مند به رشته خود بودند و فراتر از كتب درسي، به ما مي آموختند. در دروسي چون فلسفه، منطق و علوم ديني، هرگاه معلمي باسواد داشتيم، كلاس ساكت مي شد. چون كلاس خسته كننده نبود و همه گوش مي دادند. معلم اگر حرف تازه اي براي گفتن داشته باشد بر كلاس مسلط مي شود. نحوه گفتن هم شرط است كه به نظر من ذاتي است و فقط تربيت معلم مي تواند آنرا اصلاح كند اما نمي تواند براي كسي كه ذاتاً مدرس نيست، كاري كند.»
او معتقد است كه در رشته هايي چون علوم انساني، رياضي فيزيك و تجربي نيز دبيران بايد علاوه بر تخصص و علاقه به دروسي كه ارائه مي دهند، به نسل جوان علاقمند و روحيه اي جوان پسند داشته باشند تا مقبول دانش آموزان شوند، آنگاه اگر جمعه هم بچه ها را فرا بخوانند، با دل و جان مي آيند. صحبت اين دانش آموزان گذشته آن است كه آموزش و پرورش به سراغ كساني برود كه در جاي ديگري شاغل هستند و آنها را براي معلمي، نه تأمين شغل و درآمد به دستگاه تعليم و تربيت بياورد. كساني كه عاشق معلمي باشند، مي آيند و به كلاس ها رونق مي بخشند و نسل باسوادتري بوجود مي آورند. البته معلمان عاشق اين كار مقدس در آموزش و پرورش كم نيستند اما نحوه گزينش معلم در چند سال گذشته و سپردن نسل فردا به كساني كه از سر نداشتن شغل به مدارس مي آيند، هدر دادن سرمايه انساني آينده است، بويژه اينكه در گزينش ها شاهد بروز و ظهور روابط هم هستيم حتي اگر مديران محترم دستگاه تعليم و تربيت در طول 30 سال گذشته چنين چيزي را كتمان كنند آيا كسي كه به دليل نداشتن شغل و با پارتي بازي وارد آموزش و پرورش مي شود، نسلي بالنده تحويل خواهد داد يا بيشتر بار آموزش را به دوش خانواده و كلاس هاي تقويتي با هزينه هاي گزاف خواهد انداخت؟! ياد كساني چون «محمود سميعي» و «باقر مجرم» كه تدريس و آموزش دادن دين و ايثار را با نمايش و اخلاق خوش در هم مي آميختند و آنقدر معلم هاي خوبي بودند كه خداوند پاداششان را در جبهه هاي جنوب و غرب داد و خونين بال به حضور پذيرفتشان. آنها با همه وجود «معلم» بودند و هنوز به شاگردانشان درس مي دهند.
واقعاً چه عيبي دارد براي علاقمندان به تدريس در ساير نهادها كه مورد تأييد اخلاقي و ديني مراجع ذيصلاح هستند دوره هاي مهارت آموزي تدريس گذاشته شود تا بصورت پاره وقت و حتي تمام وقت، چند سالي در آموزش و پرورش خدمت كنند و حقوق خود را از همان نهاد مبداء بگيرند. آيا دولت و مجلس نمي توانند موانع قانوني چنين امري را برطرف كرده و اجازه دهند علاقمندان به معلمي از حتي شركت نفت، پژوهشگاه حكمت و فلسفه، مهندسان سدسازي، مورخان و تاريخ شناسان، هنرمندان، روزنامه نگاران، پژوهشگران معتبر رشته هاي مختلف، بازرگانان تحصيلكرده و متعهد، پزشكان متخصص و ديگر مشاغل و حرف به آموزش و پرورش بيايند تا هم مشكل كمبود معلم برطرف شود و هم كيفيت آموزشي ارتقا يابد. معلمي مهارت است نه شغل، معلمي عشق است نه كسب.
مطمئن باشيم كه اگر انتخاب معلم را به دانش آموزان و والدين آنها بسپاريم تنها به نمره دادنش نمي نگرند. بچه ها بيش از نمره، مي خواهند معلمشان را دوست داشته باشند ولو اينكه سختگير باشد. والدين هم معلمان باسواد و خوش اخلاق و خلاق را بيشتر از معلمان نمره بده كم سواد كه در 20 سال تدريس تكرار مكررات مي كنند را دوست دارند. «بهزاد اميري» كه دانش آموز حسابداري هنرستان بوده مي گويد: «يكي از دبيراني كه از سازمان حسابرسي مي آمد آنقدر درس هايش تكراري شده بود كه اگر دفتر حسابداري دانش آموزان پنج سال قبل را هم مي خواندي، قبول مي شدي. چون حتي اعداد مسأله ها هم عوض نشده بود. اين دبير، جزو معدود دبيران غيرآموزش و پرورش بود كه خوب درس نمي داد و دائماً تكرار مي كرد.»
اگر نگاهي به تبليغات مدارس غيرانتفاعي بيندازيم كه معلمان خود را معرفي مي كنند ارزش معلم و دبير باسواد و خلاق در كلاسداري را مي فهميم. اكثر اين افراد فارغ التحصيلان تربيت معلم هستند اما آيا به افرادخارج از آموزش و پرورش و تربيت معلم نيز اجازه داده شده تا توان خود را به اثبات برسانند؟! بويژه در جامعه امروز ما كه تعداد افراد واقعاً باسواد و خلاق زياد شده، چه وقت قرار است، انقلابي در آموزش و پرورش رخ دهد و متفكران و انديشمندان رشته هاي مختلف در كلاس هاي درس حاضر شوند، درست مثل آموزشكده ها و دانشگاه هاي موفق كشور.
آيا معلمي مدرسه كمتر از استادي انديشمندان مدعو براي تدريس در دانشگاه هاست. آيا ارزش «كاشت»، كمتر از «داشت» است؟!

 

 منتشر شده در صفحه اجتماعی روزنامه کیهان به همین تاریخ


+ نوشته شده توسط قاسم رحمانی در شنبه هجدهم تیر 1390 و ساعت 19:48 |

 

 

'کدام فرانسه، کدام دموکراسی؟'

به روایت نجف‌زاده

 

 

قبلا فکر می‌کردم وقتی یک نفر در فرانسه زندگی می‌کند، چنین و چنان است ولی واقعا فاصله ما خیلی نزدیک است. وقتی از نزدیک کامران نجف‌زاده را ببینی، یک لحظه درمیمانی که آیا این آدم ریزنقش، همان خبرنگاری است که با تک سوال های تند و تیز، سوژه هایش را در شرایط دشوار قرار می دهد. او در فرانسه هم این راهش را ادامه داد و با گزارش های متفاوتش، خیلی ها را پای اخبار نشاند. اما همین سوال ها و همان زبان سرخ، عرصه را برایش در فرانسه تنگ کرد تا بالاخره با اولین بهانه، عذرش را خواستند.هرچند خودش می گوید که دلش برای هیچ موضوعی در آن جا تنگ نمی شود.

 اخراج این خبرنگار بهانه ای شد تا تصمیم به گفتوگویی با او بگیریم و بپرسیم از رسانه‌ها و جنگ‌های‌شان و این‌که ما کجای این بازی جهانی قرار داریم.

 از کی قرار شد بروید فرانسه؟

 شهریور ۸۸ به فرانسه اعزام شدم، خیلی قبلتر از آن قرار بود به فرانسه بروم. یعنی از اواسط سال ۸۷٫ اما بابت برخی کارهای اداری و حرفه ای به تاخیر افتاد. این شد که تا پایان انتخابات ریاست جمهوری در ایران ماندم و بعد هم تا کارهایم ردیف شود، شد شهریور ۸۸٫

 یعنی در بحبوحه حوادث پس از انتخابات. در فرانسه چه حسی درباره این وقایع وجود داشت؟

 وقایع بعد از انتخابات تاثیری بسیار منفی روی ذهن مردم خارج از کشور داشت. هم روی ذهن ایرانی‌های خارج از کشور که منبع اطلاعاتی‌شان همین سایت‌ها هستند، هم روی ذهن مردم آن کشورها. ده‌ها قرارداد بزرگ اقتصادی ما لغو یا تعلیق شد. ایران خیلی بابت این وقایع هزینه کرد؛ هم اقتصادی، هم اعتباری.

 چند نفر از خبرنگاران همکارت وقتی رفتی فرانسه به تو می‌گفتند خوش به حالت؟!

 قبلا فکر می‌کردم وقتی یک نفر در فرانسه زندگی می‌کند، چنین و چنان است ولی واقعا فاصله ما خیلی نزدیک است. در خیلی از جاها ما جلو هستیم. شاید ۱۵-۱۰سال پیش یک فاصله‌ای بین ایران و اروپا بود ولی الان اصلا فاصله‌ای نیست. این را من به عینه دیدم. بدبختی ما این است که همیشه یک اقلیتی داشتیم که آن‌جا را نهایت آمال‌شان می‌دیدند و اصلا نمی‌توانند تحمل کنند که یکی بیاید بگوید آقا این‌جا این یک ایراد را هم دارد. یک عده هم هستند که می‌گویند این‌جا همه چیزش بد و سیاه است. یک عده هم که با همین آرزوها رفته‌اند خارج و حالا گیرکرده‌اند و راه برگشت هم ندارند. همه هم به او می‌گویند خوش به حالت. این بنده خدا دیگر رویش نمی‌شود برگردد و بگوید ایران بهتر است.

 احتمالا به عنوان خبرنگار راضی‌تر بودی به یک کشور متفاوت‌تر بروی تا یک کشور اروپایی مثل فرانسه؟!

 در ابتدا دوست داشتم فرانسه را تجربه کنم اما بعدا فهمیدم که فرانسه از نظر سوژه آدم را راضی نمی‌کند. خودم فکر می‌کردم که بغداد و بنغازی خیلی خوب بود. حتی افغانستان برای مستندسازی خیلی بهتر است. فرانسه درگیری‌اش با روحیات مردم ایران هم کم است. مثلا من بگویم تورم فرانسه ۵درصد بالا و پایین شد یا مشکلات اقتصادی‌شان تغییر کرد. خب، مخاطبم پای تلویزیون می‌گوید به من چه؟!

البته سوژه‌هایی هم بود که می‌شد زوم می‌کردم؛ مثلا پترس فداکار که واقعیت نداشت یا ژیان خاطره مشترکی بود بین ما و فرانسوی‌ها، گاوبازی و خیابان سعدی‌اش تا حدی. آن جاهایی که من فکر می‌کنم سوژه‌های اروپایی‌مان با مخاطب ایرانی تلفیق پیدا می‌کرد و مخاطب احساس می‌کرد که نیازهایش در آن سوژه تامین می‌شود آن‌جا موفق بود و این سوژه‌ها هم اندک بود.

 کامران نجف‌زاده چه کار کرد که از فرانسه اخراجش کردند؟!

 یک پروسه ۱۸ماهه طی شد. ماه آخری که من آن‌جا بودم، ایران «جی دشموخ» خبرنگار فرانسه را اخراج کرد؛ بعضی‌ها گفتند این به آن مربوط است. البته شاید بهانه خوبی بود. ولی از آن روزی که من رفتم آن‌جا برایم محدودیت ساختند. اول گفتند حق ندارید به کاخ الیزه بروید. البته اولش می‌توانستم بروم ولی چند روز بعدش گفتند که نمی‌توانید بروید. بعد گفتند مجلس نروید، بعد گفتند ایران نروید. اجازه سفر به هیچ کدام از کشورهای شینگن را به من ندادند. رفتم پیش سخنگوی وزارت خارجه‌شان و گفتم آقا این‌طور که نمی‌شود. یک‌هو بگویید ما برگردیم. من تنها نماینده تلویزیون ایران هستم.

 من ۱۸ماه محدود بودم. یک ورزشگاه ساده می‌خواستم بروم، نامه می‌زدیم ولی جواب نمی‌دادند. یواشکی با دوربین می‌رفتیم در ورزشگاه و یک لحظه می‌رفتم جلو که مثلا دارم فوتبال نگاه می‌کنم و دوباره برمی‌گشتم عقب و بعد تصویر فوتبالی‌اش را می‌زدیم و… این طور ما گزارش تهیه می‌کردیم.

 در حالی‌که صدها خبرنگار و مستندساز در این ده ماه گذشته آمده‌اند ایران و مستند ساخته‌اند و خیلی از این مستندها هم به طبع مسؤولان ما خوشایند نبوده. در این شرایط ما این‌طور تحت فشار بودیم. حالا باید دید که چه کسی این موضع‌ها را می‌تواند بالانس کند و از موضع عزت وارد شود.

 من که به زور وارد فرانسه نشده بودم. خود فرانسه گفت بیا این‌جا و طبق این پروتکل قانونی عمل کن. آخر سر هم یک نامه کتبی به من زدند که شما در برابر فرانسه با گزارش‌های افراطگرایانه‌تان ایستادید. شما نظم عمومی و امنیت عمومی فرانسه را با گزارش‌های‌تان به هم زدید و این کار اصلا قابل بخشش نیست. تاکید دارم: «با گزارش‌ها». چون نوشته شما به عنوان خبرنگار رادیو و تلویزیون ایران در فرانسه به موضوعاتی پرداختید که نظم عمومی فرانسه را به هم زده است. آخرین بند نامه هم این بود که از شما دعوت می‌شود خاک فرانسه را ترک کنید. اتهام من این است؛ «بر هم زدن نظم عمومی فرانسه».

 با این اوصاف، هر خبرنگار دیگری هم که به فرانسه اعزام می‌شد، اخراجش می‌کردند؟! یعنی شما کار خاصی نکردید؟!

 از وقتی که من وارد آن دفتر شدم، کارت بعضی از بچه‌های دفتر که حدود ۳۰سال بود آنجا کار می‌کردند را هم تمدید نکردند. قدم خوب که می‌گویند همین است‌ها! اقامت من را سه ماه، سه ماه تمدید می‌کردند، درحالی که کارت پاسپورت من تا ۲۰۱۴ بود. کارت خبرنگاری هم به من ندادند. علتش هم این بود که ما وارد حریم‌هایی شدیم که خیلی حساس هستند. این‌ها اگر منافع مالی و حیثیتی‌شان به خطر بیفتد اصلا با کسی شوخی ندارند.

 مثلا؟

 مثلا این‌ها یک شرکتی دارند به نام «سنوفی». این شرکت بزرگترین تولیدکننده و صادرکننده مواد دارویی به دنیاست. ما گفتیم اولین مورد ایدز در ایران را همین شرکت به ایران آورد. هنوز هم غرامتش را نپرداخته. به عراقی‌ها، افغانی‌ها، عربستانی‌ها، آمریکایی‌ها و آلمانی‌ها و… این غرامت را دادید ولی هنوز به ما ندادید. رفتیم دم آن شرکت ایستادیم و هر کاری کردیم که با مدیران‌شان صحبت کنیم، راهمان ندادند. سر جریان خودروسازی پژو خیلی جاها رفتیم، راهمان ندادند. سر گاوبازی‌شان رفتیم گزارشی از جنوب فرانسه گرفتیم که این‌ها چطوری گاوها را می‌کشند. به فاصله هفت، هشت روز بعد در پارلمان فرانسه سر این موضوع بحث شد.

 من سعی کردم حداقل بگویم که شما مگر نمی‌گویید آزادی، دموکراسی و… مگر نمی‌گویید ما ایرانی‌ها نداریم. اصلا ما دموکراسی را نمی‌فهمیم و جیدشموخ شما را هم اخراج کردیم. شما که دموکراسی دارید به ما یاد بدهید که درستش چطوری است؟! شما به ما یاد بدهید که من بروم در راهپیمایی شما گزارش بگیرم و هر که در ایران ببیند بگوید ببین چه فضای آزادی است. آقای نجف‌زاده! تو توانستی بروی گزارش بگیری و به تو دست هم نزدند. به بر هم زدن نظم عمومی هم متهمت نکردند.

 پس چرا ما می‌بینیم که در آشوب‌ها، خبرنگار بین پلیس و تظاهرکنندگان است و دارد گزارش خودش را تهیه می‌کند؟ پلیس هم با او کاری ندارد.

 این اتفاق‌ها در انگلیس می‌افتد. آن‌ها خیلی باهوش‌ترند در مدیریت رسانه به نسبت فرانسوی‌ها. فرانسه این‌طوری نیست. سندش هم اخراج خود من. دبیرکل خبرنگاران برون‌مرزی هم یک موضع‌گیری در قبال دولت فرانسه کرده بود.

 یعنی اصولا در فرانسه هیچ خبرنگاری نیست که دولت‌مردان را ببرد زیر ذره‌بین و آن‌ها را نقد کند؟

 در انتقاد از دولت فرانسه هم کار می کنند اما در پازلی که برای‌شان چیده شده… نه. واقعا اینطور نمی‌شود گفت. ببینید، رئیس رادیو و تلویزیون بین‌المللی فرانسه را ۴۸ ساعته برکنار کردند، مرکزی که هیچکس نمی‌تواند به جز آن‌جا کار دومی داشته باشد و نظارت دارند بر تمام رسانه‌ها. آن‌هایی که روی رسانه‌ها نظارت دارند، رئیس‌شان را سارکوزی چون با سیاست‌هایش نمی‌خورد سریع تغییر داد. چون وارد حریمی شد که نمی‌پسندند.

 این حریم‌ها و خطوط قرمز معلوم است؟

 آنها خط قرمز زیاد دارند؛ مثلا اگر تو به عنوان خبرنگار بیایی و بروی لایه‌هایی را بررسی کنی که به نوعی مربوط به لابی صهیونیست‌هاست، مطمئن باش که فاتحه‌ات خوانده شده.

 شما مصادیق این را دیدی؟ یا چون ایرانی هستی این توهم را داری؟

 مصادیقش زیاد است. مثلا رئیس رادیو بین‌المللی فرانسه چرا ۴۸ ساعت برکنار شد؟ آقای سارکوزی چرا تلفن های خبرنگارانی را که درباره واترگیت فرانسوی تحقیق می‌کنند، شنود می‌کند. این‌که در نشریات هم افشا شده. چرا لپ‌تاپ‌هایشان به سرقت رفت. چرا بعد از آن کسی دیگر در این باره صحبت نکرد؟

 لابی صهیونیست‌ها ادعای شماست؟

 نه. آن‌ها خودشان هم می‌دانند و قبول دارند که یک همچین چیزی وجود دارد. خود مردم می‌دانند که یک لابی دارد آن‌ها را مدیریت می‌کند و به شدت از آن متنفر هستند و جرات ندارند درباره آن صحبت کنند. این را می‌دانی کجا باید ببینی؟! توی خلوت زندگی یک فرانسوی باید بروی.

 اصلا توانستی وارد خلوت زندگی یک فرانسوی بشوی؟!

 آره. مثلا ما می‌رفتیم سفر. فلان مسؤول هتل، بعد از پنج روز که ما در هتلش بودیم می‌آمد و تازه با ما رفیق می‌شد. اولش که می‌گفتیم ایرانی، شاید اولش یاد بمب می‌افتاد و گارد می‌گرفت. ولی بعد معلوم می‌شد درد دل‌های‌شان. من این‌ها را می‌دانی کجا دیدم؟ روی دیوارنوشته‌های مناطق پایین شهرشان؛ که نوشته بود مرگ بر صهیونیست.

 اتهام شما برهم زدن نظم عمومی فرانسه بود. مگر گزارش‌های شما غیر از شبکه‌های ایرانی از جای دیگری هم پخش می‌شد؟

 شبکه سحر، العالم، پرس تی وی و شبکه‌های داخلی آن را پخش می‌کردند. شبکه سحر شبکه‌ای است که بیشترین مخاطب فرانسوی را دارد. مخصوصا بین مسلمانان‌شان که ۱۰میلیون نفر است و البته حتی یک نماینده هم در پارلمان آن کشور ندارند. ما برای زرتشتی‌ها، یهودی‌ها و مسیحیان نماینده داریم.

 افکار عمومی داخل ایران خیلی برای آن‌ها اهمیت دارد. مثلا رایزنی فرهنگی فرانسه در ایران کلی کار می‌کند برای این‌که جذب کند. کلی سرمایه‌گذاری دارد. حالا شما بیایید نشان بدهید که آن کشوری که دارد این فعالیت‌ها را انجام می‌دهد، بزرگترین صادرات مواد غذایی‌اش «کبد چرب» اردک است که به زور غذا را به خورد اردک می‌دهند و باعث می‌شود این حیوان بعد از ده روز به خاطر ترکیدن کبدش بمیرد. معلوم است که جلوی این گزارش‌ها را می‌گیرند.

 حالا آقای معصومی‌نژاد را چهار تا انگ زدند که تو قاچاق اسلحه کردی و… البته بنده خدا اصلا این کاره نبود. ولی به من که از این جور چیزها هم نگفتند. خود دولت فرانسه می‌گوید گزارش‌های من این طور بوده و خودش هم باید جواب بدهد دیگر.

 سیستم دیپلماسی ما به اخراج شما اعتراضی نکرد؟

 باید این کار را بکند. سفارت ایران در پاریس این وظیفه را دارد که کار من را پیگیری کند و اگر بعد از دو ماه این کار را نکند، باید پاسخگو باشد. چون سفارت به من گفت که شما برو، پیگیری می‌کنم. سفارت ایران در پاریس مسؤول است که این کار را پیگیری کند، چون برای پرونده من لازم است.

 اخراج شما را سفارت ایران در فرانسه تکذیب کرد؟!

 آره. درست موقعی که من در کمیساریا بودم، سفارت ایران در پاریس بیانیه داد که اخراج من از اساس کذب محض است. ببینید چه علمایی آنجا نشسته‌اند که چنین چیزی را تکذیب می‌کنند. من وقت سال تحویل داشتم کارتن‌هایم را جمع می‌کردم.

 این شهر سرژی پونتوا و منافقین اصلا توی برنامه‌هایی که ساختی نبود. چرا؟

 نه. اصلا سراغ‌شان نرفتم. به خاطر این‌که وقتی می‌بینم اینقدر حساس هستند روی من، کار امنیتی نباید بکنم. یک دهم کارهایی که می‌خواستم را نتوانستم انجام بدهم؛ به خاطر محدودیت. من هرجایی رفتم با ترس و لرز رفتم.

 یعنی سیستم دیپلماسی ما در خارج از کشور نمی‌تواند شما را به عنوان خبرنگار تامین کند؟!

 باید از سفارت ایران در پاریس بپرسید! باید وزارت خارجه جوابگو باشد که اولا چه کاری توانست برای من بکند؟ ثانیا موضع عزت، موضع عزت که می‌گوییم الان کجاست؟! من که معادل جیدشموخ نیستم، معادل جیدشموخ می‌شود مسوول «ایرنا» در فرانسه. ما اصلا تلویزیون هستیم و ربطی به هم نداریم. اگر معادل هستیم، آقای «مایو» رئیس خبرگزاری فرانسه در ایران الان باید اخراج شود. مگر نمی‌گوییم موضع عزت؟ خوب بیایید اخراجش کنید دیگر. البته من به عنوان خبرنگار راضی به این کار نیستم. ولی کار آن‌ها به عنوان وزارت خارجه متفاوت است.

 هیچ وقت درخواست کردید که با آدم‌های رده اول آ‌ن‌جا مصاحبه کنید. چون آن‌ها به راحتی می‌آیند و با رئیس‌جمهور ما مصاحبه می‌کنند.

 نامه نوشتیم ولی قبول نکردند. این خیلی مشکل بزرگی است.

 مشکل کیست؟

 هر کسی که مسوول است، در حوزه رسانه و سیاست خارجی ما. ما را از ۵۰۰ کیلومتری خودشان هم راه نمی‌دهند. من نامه نوشتم تا با آقای سارکوزی مصاحبه کنم، اصلا جواب ندادند. حتی نه هم نگفتند برای چی آن‌ها می‌توانند بیایند با رئیس‌جمهور ما مصاحبه کنند؟ من زنگ زدم به یکی از دوستان در نهاد ریاست جمهوری و گلایه کردم. گفتم این‌ها سر و دست می‌شکنند تا بروند با رئیس‌جمهور ایران مصاحبه کنند. خیلی برای‌شان مهم است. شما این امکان را می‌دهید به‌شان. خوب بابا بگویید من با خبرنگاران فرانسوی صحبت می‌کنم، به جایش شما هم این اجازه را بدهید که نماینده تلویزیون و یا خبرگزاری ایران با رئیس‌جمهور شما مصاحبه کند. اصلا این چیزی که من می‌گویم پروتکل است. سفارت و وزارت خارجه ما باید پیگیری کند. خبرنگار بدون حمایت دولتش که نمی‌تواند برود جلو. اصلا معلوم نیست که این‌ها کجا دارند سیر می‌کنند. درواقع این‌ها بحث سیاست خارجی ماست دیگر…

 شما بعد از این‌که آمدی، اصلا تلاش نکردی این موضوعات را منعکس کنی؟ بروی سراغ سیستم رسانه‌ای ریاست‌جمهوری یا وزارت امور خارجه و منعکس کنی این‌ها را.

 فکر می‌کنم اینها اصلا دغدغه‌هایشان نیست. چون اگر دغدغه‌شان بود، در ۱۸ ماهی که شرایط من این‌طور بود باید به داد من می‌رسیدند. یک حرکتی می‌کردند؛ مثلا به جای ۱۰۰ تا خبرنگاری که می‌آید ایران، آن را می‌کردی ۹۰ تا، تا نماینده تلویزیون ایران به این صورت مرخص نشود.

 الان جنگ‌ها، تبدیل به جنگ رسانه‌ای شده‌اند. با این حساب آیا ما ظرفیت داریم که جنگ رسانه‌ای بکنیم؟!

 می‌توانیم. به نظرم می‌توانیم. اگر یک مقدار روحیه محافظه‌کارانه را بگذاریم کنار، می‌توانیم وارد خیلی از فضاها بشویم.

 چه کسی روحیه محافظه‌کارانه را بگذارد کنار؟! خبرنگار یا مسوولین؟!

 به نظرم بخش زیادی از آن مربوط به خبرنگار می‌شود؛ مثلا خبرنگار ما در لندن خوب کار می‌کند. شاید یک‌سری انتقاد هم داشته باشم، ولی خبرنگار ما در میدان است.

آن‌جا من هرچه می‌دیدم را گفتم. از دادگاه‌هایی که برای میتران و شیراک برگزار شده بود. باید خوبی‌هایشان را گفت که یک الگویی بشوند در داخل. به نظر من رسانه مومن جمهوری اسلامی نباید همیشه نیمه خالی لیوان را نگاه کند. ما باید خوبی‌هایشان را هم بگوییم.

البته آن‌ها این کار را با ما نمی‌کنند. طرف می‌خواست دم سفارت فرانسه در تهران پلاتو بدهد، این‌قدر می‌ایستاد تا یک گدایی از پشت او عبور کند و او این صحنه را شکار کند. آن‌ها دنبال نقاط مثبت ما نیستند. من توی جشنواره کن بودم. یک بنده خدایی گفت اگر تو یک فیلم منفی بسازی، حداقل یک لوح، تشکری و… از تو می‌شود. حالا تو برو در همان فضای مثبت ببین چطوری تو را رد می‌کنند.

 خود ایتالیایی‌ها در مورد زلزله‌شان در جشنواره کن پارسال یک فیلم ساخته بودند، وزیر فرهنگ ایتالیا اعتراض کرده و کن را تحریم کرده بود که چرا گفتی ما ناکارآمدیم؟! ولی این فیلم‌ها برای ما خوب است. بزنید ما را نابود کنید. هیچ خوبی‌ای هم ندارد این مملکت. از نگاه این‌ها، ایران همه‌اش بدبختی است. یک جورایی مارا گیر آورده‌اند. بعد هم سرمایه‌گذاری کرده‌اند روی اقلیتی که داریم. طرف به خاطر یک لوح و مدال کل کشورش را می‌برد زیر سوال.

 بالاخره دشمنند دیگر! ولی ما چه کار می‌کنیم؟! نگاه خبرنگار ایرانی در خارج از کشور به خودش چگونه است؟ آیا خودش را یک کارمند می‌بیند یا مثلا یک سرباز؟!

 چون آن‌ها خبرنگار و همکار هستند نمی‌دانم چطور بگویم.

 سوال را عوض می‌کنم. آیا سیستم ما از خبرنگاران انتظار فعالیت جدی دارد؟!

 سیستم ما انتظار دارد.

 بالاخره این انتظار باید نمود بیرونی داشته باشد؛ مثلا آیا از شما تقدیر و تشکری هم شد؟!

 بله تشکر کردند. آقای ضرغامی تشکر کردند. معاونت سیاسی سازمان تشکر کردند.

 چطور می‌توان وارد این جنگ رسانه‌ای شد؟

 ما به عنوان یک خبرنگار باید از کسی وامدار نباشیم، چه داخلی و چه خارجی. اگر من وامدار دولت باشم (چه دولت را بپسندم چه نپسندم)، اگر من پنج تا سکه از معاون فلانی گرفته باشم، دیگر نمی‌توانم به او گیر بدهم و انتقاد کنم.

در خارج از کشور هم به همین صورت است؛ یعنی شما اگر احساس کنید که من باید بمانم تا زمان ماموریتم تمام شود، شدنی نیست. آنها هم خوب بلدند چطور جذبت کنند. تیم دارند برای این کار. یکهو می‌بینی که یک عده وارد وبلاگت می‌شوند و پیام می‌گذارند که چه کار کنی تا ماندنی شوی. آن‌ها خوب بلدند وامدارت کنند.

 یعنی اگر آن مدل راه‌ها را بلد بودی و وامدار می‌شدی، الان می‌گفتی «کامران نجف‌زاده، خبرنگار صدا و سیمای فرانسه»؟!

 واقعیت این است که آن‌ها خیلی دنبال این هستند که یک جورایی طرف را از داخل تهی کنند. معتقدم که خبرنگاران ما در خارج از کشور آدم‌های پاکی هستند. شاید از نظر کاری انتقاد کنی، ولی این را می‌دانند که خاک این مملکت خون شهید خورده و آمده بالا. اما شاید از نظر رسانه‌ای جای کار بیشتری داشته باشند.

 مردم فرانسه چه برخوردی با یک خبرنگار ایرانی داشتند؟!

 در لایه زیرین مردم فرانسه -مسوولین‌شان را بگذریم- ته دل ۹۰ درصد مردم‌شان این‌طوری است که اگر یک ایرانی را ببینند، با فلان کشور عربی خیلی فرق دارد. وقتی می گویی ایران، نگاه‌شان به توی ایرانی فرق می‌کند. خیلی مثبت است. اگر هم بروی پیش مسلمانان که دیگر برایت می‌میرند. تقریبا در کل اروپا همین‌طور است. حتی من در آمریکا هم که بودم یک نگاهی به این شکل بود. مسلمانان‌شان این‌طوری بودند.

 این ایده‌ها و سوژه‌ها را از کجا گیر می‌آوری؟! دیزی در فرانسه، خیابان سعدی در پاریس و…

 خب، هر خبرنگاری یک حوزه‌ای را کار می‌کند و دوست دارد؛ مثلا من کار اقتصادی را دوست ندارم، فضای اجتماعی را بیشتر دوست دارم. برای پیدا کردن این سوژه‌ها، کانال‌های زیادی می‌زدیم با ایرانی‌هایی که مدت‌ها آ‌ن‌جا زندگی می‌کردند. بعد تیپ‌های‌شان متفاوت بود؛ مثلا آنکه لوتیمنش بود یک روز گفت عمومحسن این‌جا قهوه‌چی است. یکی دیگر از ایرانی‌ها می‌گفت می‌دانی اینجا یک حمام عمومی دارد. وقتی ارتباطات خودت را با آدم‌ها گسترده کنی، آن‌ها هم می‌فهمند که تو چه تمایلاتی داری و می‌توانی کلی اطلاعات و سوژه و ایده گیر بیاوری.

 این به پیشینه آدم‌ها ربطی ندارد؟

 خیلی. من فکر می‌کنم کار خبرنگاری بالذات است. اکتسابی نیست؛ یعنی نمی‌توانی بگویی آقای فلانی شما بیا و بشو خبرنگار. طرف باید از اول آن ژن را داشته باشد. همان‌طور که نمی‌شود به یک آدم گفت از این به بعد تو بیا بشو داستان نویس، بیا بشو فیلم نامه نویس. روزنامه نگاری هم ذاتی است.

 چرا مردم کامران نجف‌زاده را می‌شناسند و دوستش دارند؟

 من به این فکر می‌کنم و دوست دارم کاری بکنم که سوال و زبان مردم خودمان باشد. حسم هم از احساس مردم نشأت می‌گیرد و می‌پرسم مردم نسبت به این کار چه حسی پیدا می‌کنند. همیشه دنبال این بودم.

 این موضوع هزینه هم داشته برایت؟!

 توی فرانسه این‌طوری بود. داخل هم تا حدی؛ چون این موضوع با منافع خیلی‌ها گره می‌خورد. در داخل وقتی اسم ده مفسد اقتصادی را می‌گویی، این ده نفر، ده تا تیم هم دارند که حالا در سایت‌ها و زیرمجموعه‌های‌شان به تو حمله می‌کنند.

 توی مملکت ما انتقاد کردن خیلی راحت‌تر از دفاع کردن است. بعضی وقت‌ها که می‌خواهی از فلان کار مثبت یک نفر دفاع کنی، به تو انگ می‌زنند که ای بابا تو هم شده‌ای نان‌خور فلان‌جا. بعضی وقت‌ها جرأت باید داشت. چون دفاع کردن هزینه‌های بیشتری از انتقاد کردن دارد.

برای همین بعضی‌ها با تو لج هستند؟!

 قبل از انتخابات برایم یک سونامی وحشتناک درست کردند. رفیقم زنگ می‌زد می‌گفت که ایمیل برایم زده‌اند که فلانی این‌طوری یا آن‌طوری. حدود یک میلیون ایمیل زدند. به هر حال یک جریانی بوده که وقتی می‌خواسته حرکت کند در مسیر انتخابات، باید یک جاهایی را می‌زد؛ مثلا تو اگر تلویزیون را بخواهی بزنی، باید چهار نفر را در آن گیر بیاوری و بزنی؛ چهره هم مورد تهاجم قرار بدهی بهتر است.

 اما این موضوع یک خوبی‌ای داشت و آن این بود که من خیلی پوست کلفت شدم. قبلا نظری که آن لایه خاص می‌داد برایم مهم بود ولی الان دیگر آن‌طور نیست. آن لایه سوار بر هیجان است و به نتیجه‌ای هم نخواهند رسید. الان دیگر به موضوعات پیش پا افتاده‌ای مثل تقسیم‌بندی دو فیلم سینمایی روی پرده رسیده‌اند.

 کدام فرانسه؟ کدام دموکراسی؟

 در آن‌جا همه با هم یکی هستند. سه تا وزیر خارجه عوض شدند ولی کار ما همان بود. به خود نیکلا سارکوزی سفارت ما نامه زد، باز وضعیت همان بود. آن‌جا در حوزه سیاست‌شان یک لابی محدود و معدود صهیونیستی دارند که برایشان تعیین تکلیف می‌کند و کسی هم نمی‌تواند خارج از این محدوده بازی کند. فرانسه سارکوزی با فرانسه شیراک فرق می‌کند. فضای شیراک خیلی متفاوت‌تر از سارکوزی بود و تاثیر این لابی هم روی او بسیار کمتر بود و این لابی این‌قدر گسترش پیدا نکرده بود. صهیونیست‌ها آخر سال یک جشنی دارند که اگر آن جشن را برگزار کنند و یک نفر از سردمداران فرانسه را در آن دعوت نکنند، آن فرد می‌داند که دیگر از حیات سیاسی کنار گذاشته شده. اگر آن‌جا بگویی مک‌دونالد بد است هم مشکل داری. دیگر اجازه کارکردن سیاسی به تو نمی‌دهند. این‌ها اصلا شوخی نیست. من خودم یک زمانی فکر می‌کردم این یک بخشش توهم است.

این به آن معنی نیست که فرانسه کلا دروغ بوده. فرانسه قبلا دموکراسی داشته، خیلی جاها آزادی داشته. ولی فرانسه‌ای که سارکوزی ساخته آن فرانسه نیست. این‌ها دارند خرج می‌کنند از آن سابقه تاریخی‌شان. از زمانی که واقعا دموکراسی داشتند. از زمانی که امام خمینی(ره) هم می‌آمدند آن‌جا و می‌گفتند تمام رسانه‌ها در اختیارتان و کار کنید. الان دیگر به من خبرنگار هم اجازه کار نمی‌دهند.

 ما آن‌جا دفترمان را کرده بودیم یک رایزنی فرهنگی. مثلا روسای انجمن‌های اسلامی مسلمانان در آنجا مدام رفت و آمد داشتند. سردبیر لوموند دیپلماتیک مدام آن‌جا بود. آدم‌هایی که در عالم روزنامه‌نگاری‌شان وزنه‌ای هستند؛ می‌آمدند و می‌رفتند. از چپ‌ترین تا راست‌ترین‌شان.

 در بحث انرژی هسته‌ای کتابی را با تالیف دکتر طباطبایی منتشر کردیم به نام «ایران؛ واقعیت ایران». اصلا این موضوع به من ربطی نداشت. اولین بار هم هست که این را می‌گویم. ده شب بیدار ماندیم و این فیلم را تدوین کردیم. این که نه کار من بود و نه در حیطه ماموریت من. ولی نظرم این بود که ما که آمده‌ایم این‌جا و داریم پول می‌گیریم، باید خوب کار کنیم. واقعا سعی‌مان را می‌کردیم. از ۷صبح تا ۱۱ شب یک ضرب کار می‌کردم. نمی‌توانستی هم بگویی محدودی. فرانسوی‌ها یک در را نیمه باز می‌گذارند. نه کامل آن را می‌بندد و نه کامل آن را باز می‌کنند. نمی‌توانستم بگویم محدودم چون می‌گفتند پس چطور گزارش می‌گیری، اصلا یک گیری انداخته بودند ما را.

 دردی که باعث ناراحتی فرانسوی‌ها شده از این است که می‌بینند همه ما را تحریم کرده‌اند، ولی ما سرپای خودمان ایستاده‌ایم.

 همین فرانسه ده روز اعتصاب بود. روز یازدهم این اعتصاب، با ضرب و شتم درب پالایشگاه‌های بنزین را باز کردند. گفتند کلا شما را از کار برکنار می‌کنیم. به مهاجرها گفتند هویت‌تان را می‌گیریم. یک نوع سیستم پلیسی و دیکتاتوری در آن‌جا وجود دارد. اگر همه کشورها فرانسه را تحریم می‌کردند آن وقت معلوم نبود چه بلایی سرشان می‌آمد. من توی پمپ بنزین دیدم که بعد از چند روز اعتصاب، این آدم‌های تر و تمیز با ماشین بکوبند به آن یکی که چرا در صف پیچیدی جلوی من؛ تازه یک ربع بود که پلیس از صف پمپ بنزین رفته بود.

غرب یک خوبی هایی دارد و یک بدی هایی. واقعا باید یک نگاه خاکستری داشته باشیم.

منبع: همشهری آیه

 

+ نوشته شده توسط قاسم رحمانی در یکشنبه یکم خرداد 1390 و ساعت 17:46 |
 

 

آینده القاعده در کشاکش بندر- الظواهری

 

وقتی خبر مرگ «اسامه بن لادن» رهبر القاعده منتشر شد چند سؤال در ذهن همگان به وجود آمد که یکی از آنها درباره آینده این گروه بود. گروهی که در 35 کشور جهان شاخه دارد و منتظرند تا رهبر جدید خود را بشناسند. برخی تحلیلگران معتقدند القاعده سال‌هاست که رهبر واحد ندارد و هر شاخه در منطقه خود با فرماندهی بومی اداره می‌شود، اما قطعاً این گروه نیاز به یک مرکز ثقل و فرماندهی واحد دارد تا در مواقع حساس برایش تعیین تکلیف کند. برای اینکه بدانیم رهبر آینده القاعده و برنامه این گروه چیست باید به ساختار و سوابق این گروه نگاهی اجمالی داشته باشیم.
پیشینه القاعده
وقتی انورسادات، دیکتاتور اسبق مصر، قرارداد ننگین کمپ دیوید را با رژیم صهیونیستی امضا کرد مردم این کشور و دیگر ممالک اسلامی درحیرت و خشم سنگینی فرو رفتند. آنجا بود که گروه جهاد اسلامی مصر که سابقه طولانی داشت و در مبارزه با اسرائیل، در خط مقدم بود دست به کار شد. رهبر این گروه کسی نبود جز ایمن الظواهری که یک پزشک بود. آنها زمینه اعدام انقلابی سادات را به وجود آوردند تا سروان خالد اسلامبولی و چند همقطارش آن را انجام دهند. حرکت گروه جهاد اسلامی مصر اگرچه به نتیجه رسید، اما با روی کار آمدن مبارک، نتوانست به قطع ید اسرائیل از رهبر جهان عرب بینجامد. در آن سال‌ها ارتش شوروی به افغانستان حمله کرده و این کشور را به اشغال درآورد. گروه جهاد اسلامی مصر با فراخوان همه مسلمانان به جهاد علیه کافران اشغالگر افغانستان، آنان را به نبرد با ارتش سرخ فراخواند. تعداد کثیری از اعراب شمال افریقا و خاورمیانه راهی افغانستان شده و به گروه الظواهری پیوستند. از سوی دیگر شخصی به نام «اسامه بن لادن» که یک ثروتمند سعودی نزدیک به دستگاه آل سعود بود به همراه تعدادی از هموطنانش به افغانستان آمدند تا در امر تجهیز و لجستیک مجاهدان علیه ارتش سرخ، اقدام کنند. ثروت بن لادن به او این امکان را داد تا مدارس علوم دینی بسیاری در پاکستان بر پا کند و به ترویج وهابیت بپردازد. او با ساخت جاده و دیگر زیرساخت‌های لازم، توجه مردم افغانستان و پاکستان را به خود جلب کرد و بدون اینکه یک روز در میدان نبرد حضور داشته باشد به قهرمان نبرد علیه شوروی تبدیل شد. بن لادن و ایمن الظواهری بنیان «القاعده» را گذاشتند و اعرابی که در مدارس علوم دینی پاکستان درس خواندند و در مناطق پشتون نشین این دو کشور سکنا گزیدند به عرب افغان معروف شدند.
القاعده پس از فرار شوروی
پس از فرار خفت‌بار ارتش شوروی از افغانستان و فروپاشی ابر قدرت شرق، نیروهای بن لادن، گرایش عمیق خود به امریکا را نشان دادند اما الظواهری رویه مستقل‌تری اتخاذ کرد. این مسئله موجب شد بن لادن، بدنه القاعده را از سلفی‌های تکفیری تشکیل دهد که برای منافع امریکا کار می‌کردند نه بر ضد این کشور و رژیم جعلی اسرائیل. سرسپردگی آنها به حدی رسید که جورج بوش، حادثه 11 سپتامبر را بدون هیچ سندی به گردن آنها انداخت. البته القاعده این اتهام را نپذیرفت اما با تهدیدات خود، بهانه‌های لازم را به دست امریکایی‌ها داد. آن دسته از اعضای القاعده که به پاکستان و افغانستان تعلق نداشتند پس از جنگ شوروی به کشورهایشان بازگشتند و شاخه‌های این گروه در کشورشان را تشکیل داده و به کمک همکاران خود در کشورهای همجوار، القاعده منطقه‌ای را ایجاد کردند. اینجا بود که کم کم پای سلفی‌های دیگری به القاعده به ویژه القاعده عراق، لبنان، اردن و حتی سوریه باز شد.
این مسئله از سال 2003 که عراق به اشغال امریکا درآمد اهمیت بیشتری یافت. امریکا که فکر می‌کرد تا سال‌ها با حاکم نظامی خود، عراق را زیر سلطه می‌برد وقتی با تشکیل دولت مردمی این کشور مواجه شد تلاش کرد با افزایش ناامنی، به ادامه حضور خود مشروعیت بدهد. بنابراین به ادامه عملیات تروریستی نیاز داشت. پس از کشته شدن زرماوی، فرمانده القاعده عراق، امریکایی‌ها تصمیم گرفتند سازماندهی جدیدی برای این گروه در عراق تعریف کنند. در سال 2006 با پیشنهاد پترائوس که آن زمان فرمانده نیروهای امریکایی مستقر در عراق بود، گروه‌های تحت عنوان «سهوه» تشکیل شد. این گروه‌ها با کمک اشخاصی چون «حادث انصاری»، رئیس جمعیت علمای اسلام که از سلفی‌های عراق است به وجود آمد و همه آنها مسلح شدند. هدف اصلی آنها درگیری با شیعیان و نیروهای دولتی عراق با هدف ناامن‌سازی فضای این کشور و ایجاد زمینه ادامه حضور نامشروع امریکا بود. اگرچه بعدها با هوشیاری که در اهل تسنن به وجود آمد انشعابات فراوانی در تشکیلات حارث انصاری ایجاد شد و طرح پترائوس شکست خورد اما مقامات امریکایی‌ موفق شدند توافقنامه امنیتی را برای ماندن تا 2011 به دولت عراق تحمیل کنند. در اینجا شارژ مالی و لجستیک سهوه‌ها بر عهده یک چهره آشنا برای امریکایی‌ها بود، بندر بن سلطان او پسر ولیعهد عربستان سعودی و سفیر اسبق ریاض در واشنگتن است. از او به عنوان پرنفوذترین سعودی در امریکا یاد می‌شود به نوعی که هرگاه روابط دو کشور به تیرگی می‌گراید ملک عبدالله او را واسطه می‌کرده تا به ترمیم روابط بپردازد.
با اینکه در ظاهر او همپیمان ملک عبدالله است، اما برای تصاحب تخت پادشاه پس از مرگ وی با برادر و فرزند ملک در رقابتی شدید به سر می‌برد. در این بین جمهوری‌خواهان امریکا و مقامات رژیم صهیونیستی از بندر بن سلطان برای جانشینی ملک عبدالله حمایت می‌کنند. به همین سبب بندر همواره به عنوان یک متحد برای امریکا و اسرائیل عمل می‌کند.
پترائوس تجربه تشکیل سهوه‌ها را در سال 2010 به افغانستان برد تا راهبرد اوباما را برای خاتمه جنگ در این کشور از مسیر تشکیل آنها هموار کند. در اینجا هم وظیفه شارژ مالی طرح بر عهده عربستان سعودی و شخص بندر بن سلطان نهاده شد. اگرچه بندر مدتی از دیده‌ها پنهان بود، اما رهبری القاعده را خاورمیانه و حتی بخش‌هایی از افغانستان و پاکستان از آن خود کرده و بن لادن اگر هم در این سال‌ها زنده بود، در حاشیه قرار داشته. در واقع امریکا بین ملک عبدالله، نایف بن عبدالعزیز و فرزندان ملک عبدالله از یک طرف و بندر بن سلطان از سوی دیگر، رقابتی برای اثبات لیاقت برپا کرد و از این رهگذر سیل درآمدهای نفتی عربستان را به سوی انتخابات پارلمانی عراق، راهبرد اوباما در افغانستان و کارخانه‌های اسلحه‌سازی خود سرازیر کرد. پس از آغاز خیزش‌های منطقه نیز سیل کمک‌های عربستان به ناتو درلیبی، به فرقه‌گرایی و سلفی‌گری در مصر و به اشغال بحرین و به خاک و خون کشیدن مردم این کشور روانه شد این پول‌ها که از سوی حکومت ریاض داده می‌شد اما بندر بن سلطان نیز بیکار ننشست و طرح فتنه سوریه را از اردن کلید زد و در مصر با کمک نیروهای امنیتی وفادار به عمر سلیمان به فتنه‌گری مذهبی و قومی مشغول شد.
چهره‌تراشی امریکا برای القاعده
اعلام خبر مرگ بن لادن در چنین شرایطی موجب شد توجه‌ها یکبار دیگر به بندر بن سلطان جلب شود کما اینکه برخی تحلیلگران، او را به عنوان گزینه امریکا برای جایگزین رهبری القاعده معرفی کردند. در واقع امریکا که از دهه 1980 گروه القاعده را از یک جریان ضد استکباری و صهیونیستی به جریان در خدمت اهداف خود تبدیل کرد اکنون نیز در حال چهره‌تراشی برای آن است.
از آنجا که «ایمن الظواهری» همچنان فردی ضد امریکا و رژیم صهیونیستی است، واشنگتن نمی‌خواهد او به جای بن لادن قرار گیرد. الظواهری فردی نسبتاً مستقل است و بر خلاف بن لادن، نیروی امریکا محسوب نمی‌شود، اما مانند بن لادن و بندر بن سلطان ثروتمند نیست و همین مسئله موجب شده تا برخی شاهزاده سعودی را جانشین بن لادن بخوانند چون براساس یک ضرب المثل عربی «من بیده‌المال، بیده القرار» یعنی حرف آن کسی که پول دارد بیش از یک فرد معتبر قبول می‌شود.
با این حال در صورت انتخاب یا عدم انتخاب فرد مورد نظر امریکا به رهبری القاعده چند حالت رخ می‌دهد:
1- جریان مستقل و ضد امریکایی القاعده به رهبری الظواهری (القاعده جهادی) از این جریان کناره‌گیری کرده و القاعده تجزیه می‌شود. به این ترتیب امریکا مجبور است با آنها درگیر شود و قطعاً هزینه‌های مالی و انسانی و اعتباری زیادی خواهد داد. این در صورتی است که فرد مورد نظر امریکا رهبر القاعده شود.
2- جریان مستقل به رهبری الظواهری (که در زمان بن لادن فرد شماره 2 این گروه بود) رهبری جریان را بر عهده گیرد. دراین صورت رویکرد القاعده به سوی مبارزه با امریکا و اسرائیل خواهد رفت و امکان تصفیه سلفی‌های طرفدار امریکا و دیگر مزدوران غرب فراهم می‌آید. این بدترین اتفاقی است که برای امریکا در منطقه خواهد افتاد؛ چرا که تمام طرح‌هایش علیه چین، روسیه، ایران، خاورمیانه عربی و شمال افریقا را با چالشی بزرگ مواجه می‌کند.
در شرایطی که مثلث انتصاب پترائوس (به وجود آورنده سهوه‌ها به کمک بندر بن سلطان) به ریاست سازمان سیا انتشار خبر مرگ بن لادن و فعال شدن بندر در منطقه و به عنوان جانشین رهبر القاعده شکل گرفته، امریکایی‌ها برای به راه انداختن موج جدید خشونت و اسلام‌هراسی تلاش خواهند کرد فردی چون او را به فرماندهی القاعده برسانند تا اهداف زیر محقق شود:
الف- القاعده بر ضد قدرت‌های رقیب امریکا به کار گرفته شود مانند چین، روسیه، ایران و شیعیان منطقه.
ب- در پاکستان باید زمینه حضور امریکا برای تجزیه یا خلع سلاح هسته‌ای این کشور فراهم شود. همچنین امکان دارد امریکا برای هر دوی این اهداف تلاش کند بنابراین القاعده باید بهانه دست‌اندازی واشنگتن در خاک پاکستان را به وجود بیاورد.
ج- در افغانستان، به سفید شدن چهره امریکا کمک کند تا آنها راحت‌تر با طالبان گفت‌وگو کنند و به نتیجه برسند. ضمن اینکه بهانه وجود ناامنی در افغانستان برای ایجاد پایگاه‌های دائمی امریکا را زمینه‌سازی کنند.
د- در عراق با ایجاد ناامنی، دولت بغداد را وادار به پذیرش تمدید حضور نظامیان امریکایی پس از سال 2011 کند.
ه- در یمن با دولت علی عبدالله صالح درگیر شود تا دیکتاتور صنعا به بهانه حضور القاعده قیام مردم را به خاک و خون بکشد و زمینه حضور خارجی در این کشور مهیا شود. نظیر آنچه در لیبی رخ داد که در آنجا هم قذافی به بهانه مبارزه با القاعده به جان مردم افتاد. در حال حاضر یگان‌هایی از ارتش عربستان در جنوب یمن مستقر شده و به سرکوب مردم این منطقه می‌پردازند. این یگان‌ها از سوی دولت ریاض آمده‌اند، اما القاعده به وسیله بندر بن سلطان پشتیبانی می‌شود در واقع رقابتی تنگاتنگ بین عبدالله و نایف از یکسو با بندر بن سلطان از سوی دیگر در یمن برای اثبات نوکری به امریکا آغاز شده است.
و- در آسیای میانه، القاعده باید زمینه دست‌اندازی امریکا را فراهم کند. آنگونه که رئیس کمیته اسلامی روسیه گفت، امریکا سناریوهایی برای پاییز امسال در کشورهای آسیانه میانه تدارک دیده تا تظاهرات به اصطلاح خودجوش برپا شده و زمینه حضور نظامی امریکا در این منطقه را بیش از پیش فراهم کند و به تهدید چین و روسیه بپردازد.
ز- در لیبی و شمال افریقا نیز برنامه‌هایی از سوی القاعده ترتیب داده می‌شود تا امریکا آن مناطق را تحت کنترل درآورد. تحرکاتی اخیراً در مغرب و الجزایر به وقوع پیوسته است. رهبر القاعده مغرب فردی به نام «عولغی» است که داعیه فرماندهی کل القاعده را نیز دارد. همچنین درلیبی نیز گروه القاعده در حال فعال شدن است؛ چرا که رهبرشان در سودای ریاست بر کل جریان است.
ح- امریکا از طریق القاعده برای لبنان، سوریه، فلسطین و دیگر ممالک اسلامی و حتی غیر اسلامی نظیر چین و روسیه اهدافی را دنبال می‌کند که لزوم هوشیاری گروه‌های اسلامگرا و مردم منطقه را می‌طلبد. باید منتظر حوادث آینده بود تا معلوم شود القاعده باز هم به دست امریکایی‌ها می‌افتد یا به راه اصیل جاهد اسلامی مصر بازمی‌گردد. در این بین کسانی چون بندر بن سلطان در تلاش برای ایجاد حکومت القاعده در عربستان سعودی هستند؛ چرا که بیشتر بدنه این گروه را سلفی – وهابی‌ها تشکیل می‌دهند. اما قدرت‌های منطقه‌ای و ملت‌های مسلمان چنین چیزی را نمی‌خواهند و در مقابل خواست امریکا خواهند ایستاد.
خبر مرگ بن لادن در شرایطی منتشر شد که منطقه در تب و تاب خیزش‌های مردمی است و دقیقاً در چنین زمانی که امریکا به بقای حکام وابسته خود نیاز دارد، فصل جدید حرکت القاعده کلید می‌خورد. القاعده از این پس در خدمت اهداف امریکا برای مبارزه با حکومت‌های ملهم از انقلاب اسلامی ایران قرار خواهد گرفت، مگر اینکه با روی کار آمدن یک فرد وابسته در آن انشعابی عمیق ایجاد شود یا از کنترل واشنگتن بیرون بیاید.
بندربن سلطان که از طریق حکام اردن، تلاش کرد حکومت سوریه را با چالش مواجه کند و از محور مقاومت جدا سازد، این رویه را در دیگر کشورهای عضو محور مقاومت انجام خواهد داد. القاعده امریکایی به کمک گروه‌های کوچک همچون پ ک ک و حکومت‌هایی چون امارات تلاش خواهد کرد برای کشورهای ظاهراً دوست امریکا نیز دردسرساز شود. ترور نافرجام رجب طیب اردوغان در یکی از استان‌های کردنشین ترکیه و تلاش سفیر انگلیس در بغداد برای ایجاد اختلاف بین کردها با دولت دمشق، بخشی از فعالیت‌های مشترک غرب و القاعده می‌تواند باشد البته نقطه آغاز شورش‌های سوریه شهر درعا بود. شهر درعا که جمعیتی سلفی‌نشین دارد در نزدیکی مرز اردن قرار دارد و بندر بن سلطان از طریق ایجاد شورش در این شهر به دنبال بر هم زدن تعادل حکومت اسد بود.
علاوه بر آن روی کار آمدن شخصی چون بندر در القاعده، همکاری‌های این گروه با رژیم صهیونیستی را تعمیق خواهد کرد، چرا که او گزینه تل‌آویو برای امنیتی‌سازی منطقه است. اسرائیل امیدوار است با رهبری بندر بر القاعده، اوضاع مصر نیز در دستان عمر سلیمان یا کسی مثل او قرار گیرد و طرح ایجاد کمربند امنیتی به دور اسرائیل احیا شود.
از سوی دیگر روی کار آمدن بندر ممکن است به تضعیف القاعده منجر شود، چرا که با جدا شدن نیروهای ضد امریکایی از این گروه، توان عملیاتی آن به شدت کاهش خواهد یافت. نیروهای سلفی عضو القاعده نوعاً برای پول، دست به عملیات انتحاری می‌زنند اما نیروهای جهادی از روی اعتقاد کار می‌کنند. در چنین شرایطی امریکا نمی‌تواند روی این نیرو برای بهانه‌سازی حساب ویژه‌ای باز کند.
در سوی دیگر، گروه‌های مقاومت منطقه‌ای نیز راه برخورد با نیروهای بندر و امثال او را فرا گرفته‌اند و می‌توانند برایش دردسرساز شوند. دقیقاً در ایام اعلام خبر کشته شدن بن لادن بود که یکی از رهبران صدر عراق اعلام کرد که جنبش اعلای عضوگیری خود را از خارج از عراق نیز انجام می‌دهد. از سوی دیگر اگر بندر بخواهد در کشوری چون لبنان دست به تحرکات ضد مقاومت بزند، با نیرویی مواجه می‌شود که اسرائیل را شکست داده و در برابر کسانی که حریف حوثی‌ها نشده‌اند تنها به یک مانور نیاز دارند.

+ نوشته شده توسط قاسم رحمانی در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390 و ساعت 19:43 |
 

 

خط و نشان مقتدا صدر برای امریکا از کانال قطر

در پی هشدارهای صریح مقتدا صدر به امریکایی‌ها برای خروج از عراق و توقف حمایت از خشونت‌ها در بحرین امیر قطر پس از دیدار با رهبر جریان صدر عراق گفت: برای حل بحران بحرین شخصاً وارد عمل می‌شوم.
 مقتدا صدر رهبر جریان صدر عراق روز شنبه به منظور بررسی خروج نیروهای امریکایی از عراق تا پایان سال جاری میلادی راهی قطر شد اما دیروز فارس به نقل از خبرگزاری النخیل عراق نوشت که «شیخ حمدبن خلیفه آل ثانی» امیر قطر در گفت‌وگو با رهبر جریان صدر وعده داد برای حل و فصل بحران بحرین شخصاً وارد عمل شود و کمیته ویژه‌ای را برای بررسی این امر تشکیل دهد. این در حالی است که جریان صدر هدف از سفر رهبر خود به قطر را اعمال فشار از طریق قطر به امریکا، برای عقب‌نشینی تمام نیروهای امریکایی از خاک عراق طبق توافقنامه امنیتی اعلام کرده بود. «برهم صالح» نخست‌وزیر منطقه کردستان عراق نیز در کنفرانس «آینده سیاسی خاورمیانه» شرکت خواهد کرد تا با امیر قطر درباره مسائل مربوطه صحبت کند.
پس از سرکوب قیام مردم بحرین از سوی آل‌خلیفه و سپس آل‌سعود که به اشغال بحرین روی آورده تلاش‌های دیپلماتیک و سیاسی برای پایان خشونت‌ها آغاز شد اما به دلیل حمایت امریکا از حکام بحرین و عربستان و همچنین سانسور جنایت‌های حکومت منامه و ریاض از سوی شبکه الجزیره، این کوشش‌ها به جایی نرسید. برخی تحلیلگران سفر مقتدا صدر به قطر را در چارچوب هشدارهای او به امریکا برای خروج نظامیانش و برخی مسائل دیگر منطقه می‌دانند.
تحولات بحرین واکنش‌های منفی را در جامعه عراق برانگیخت به طوری که نوری المالکی نخست‌وزیر عراق در 16 مارس گذشته اعلام کرد که ورود نیروهای سپر جزیره به بحرین اوضاع منطقه را پیچیده‌تر خواهد کرد و خشونت‌های طائفه‌ای را افزایش خواهد داد. همچنین مقامات دیگر عراقی با مردم بحرین اعلام همبستگی کرده و برخی از آنان سرکوب مردم و اشغال بحرین را از سوی عربستان محکوم کردند. ضمن اینکه علمای نجف اشرف همصدا با دیگر علمای شیعه، خواستار خاتمه این جنایت‌ها شدند، به ویژه اینکه مساجد، حسینیه‌ها و قرآن نیز از اهانت آل‌سعود و آل‌خلیفه در امان نماندند.
همزمانی تحولات بحرین با فشار بر عراق
تحولات بحرین همزمان شد با فشار سنگین امریکا به دولت بغداد برای تمدید مدت حضور نظامیان‌ امریکایی در عراق که واکنش منفی مقامات عراقی و گروه‌ صدر را برانگیخت. سفرهای پی‌درپی مقامات امریکایی همچون جو بایدن معاون رئیس جمهور، جفری فلتمن معاون وزیر خارجه، رابرت گیتس وزیر دفاع و بونر رئیس کنگره امریکا، فشارها را به اوج رساند و از آن طرف در اکثر شهرهای عراق، تظاهرات ضد اشغالگری برپا شد.
نوری‌المالکی نخست‌وزیر عراق رسماً اعلام کرد دولت و نیروهای امنیتی عراق قادر به تأمین امنیت کشور هستند و نیازی به نیروهای امریکایی ندارند. در پی ازدیاد فشارهای امریکا بر دولت عراق، «بهاالاعرجی» از رهبران جریان صدر هشدار داد: در صورتی که امریکایی‌ها از عراق خارج نشوند، این گروه فعالیت جنبش‌المهدی علیه نظامیان امریکا را از سر خواهد گرفت. الاعرجی پا را فراتر نهاد و افزود: گروه صدر از تمام عراقی‌ها و غیرعراقی‌هایی که خواستار خروج نظامیان امریکا از عراق هستند، نیرو خواهد گرفت. این سخن به معنای آغاز فعالیت فرامرزی جیبش المهدی است. مقتدا صدر روز 20 فروردین (9 آوریل 2011) طی پیامی اعلام کرد: در صورت تمدید حضور نظامیان امریکایی در عراق، تعلیق فعالیت جیش المهدی لغو خواهد شد.
همزمانی تحولات بحرین با فشار امریکا برای تمدید حضور نظامیان ایالات متحده پس از پایان 2011 در عراق، جریان صدر را علیه امریکا برانگیخته است. به ویژه که بسیاری از شیعیان بحرین مقلد آیت‌الله سیستانی مرجع بزرگ شیعیان عراق و دیگر مراجع نجف هستند. ضمن اینکه ظرفیت مقابله و مخالفت با امریکا در کل منطقه وجود دارد. روز یک‌شنبه چهارم اردیبهشت (24 آوریل) مردم شهر «الدمیله» قطر با برپایی تظاهراتی خواستار برچیده شدن پایگاه نظامی امریکا در کشورشان شدند و با مردم بحرین اعلام همبستگی کردند. این تظاهرات یک روز پس از انتشار سخنان نخست‌وزیر قطر برگزار شد که گفته بود «شبکه الجزیره تا سرنگونی رژیم اسد در سوریه، باید به اخبار خود علیه این کشور ادامه دهد.» اما بلافاصله پس از این تظاهرات، شبکه الجزیره شروع به پخش پیامک‌هایی در حمایت از بشار اسد و حکومت سوریه نمود. این وضعیت نشان داد که قطری‌ها تا چه حد از الهام‌گیری مردم خود از ملت‌های مصر، تونس، یمن و بحرین می‌ترسند و امریکایی‌ها نیز از تهدید پایگاه‌هایشان ولو با شعار هراسناک می‌شوند.
دلیل عقب‌نشینی امریکا
این واکنش دومین عقب‌نشینی امریکایی‌ها در برابر اعتراضات مردمی در حاشیه جنوبی خلیج فارس بود. اولین آن تخلیه پایگاه نظامیان امریکا در بحرین به بهانه برگزاری مانور در عمان بود. برخی منابع مطلع بحرین اعلام کردند که امریکا پایگاه خود در بحرین را به عمان منتقل می‌کند. تحلیلگران هراس امریکا از سرریز شدن خشم مردم بحرین و قطر به پایگاه‌های نظامی خود را دلیل این جابه‌جایی‌ها و عقب‌نشینی‌ها می‌دانند. به ویژه اینکه شلیک حتی یک گلوله در پایگاه‌های امریکایی از سوی انقلابیون، ابهت امریکا در نزد اعراب خلیج فارس را فرو خواهد ریخت و زمینه را برای حملات بعدی به پایگاه‌های امریکایی مهیا خواهد کرد.
سفر مقتدا صدر به قطر که پس از آن در بحرین ادامه می‌یابد، برای گوشزد خطری است که از جانب ملت‌های منطقه، امریکا و حکومت‌های عربی را تهدید می‌کند. همچنین «عبدالرئوف شائب،» سخنگوی انقلاب 14 فوریه بحرین نیز در گفت‌وگو با فارس به حکومت بحرین هشدار داد: «در صورت اعدام انقلابیون، مردم بحرین وارد فاز رویارویی با حکومت منامه خواهند شد.» وی افزود: «در صورتی که رژیم آن خلیفه اقدام به اعدام انقلابیون کند، مردم خون هر یک از انقلابیون را با انتقام گرفتن از 10 مزدور و اشغالگر پاسخ می‌دهند.» عبدالرئوف الشایب تصریح کرد: «مهلت ما به حکومت بحرین برای لغو اعدام چهار انقلابی بحرین روز پنج‌شنبه پس فردا به پایان می‌رسد و مقاومت مردم از تقدیم گل به نیروهای امنیتی به مرحله مقابله با نیروهای سرکوبگر و اخراج آنها وارد می‌شود چرا که وقت اخراج با حقارت آنها فرا رسیده است.» وی هشدار داد: «همبستگی امریکا، عربستان و حکومت بحرین، چاره‌ای جز شکست ندارد.»
در همین حال حکومت بحرین که برای نشان دادن تمام شدن بحران، حالت فوق‌العاده را لغو کرد، با کمک سعودی‌ها به منازل شیعیان حمله می‌کند و آنها را به آتش می‌کشد. این اعمال با هدف کوچاندن شیعیان از بحرین انجام می‌شود. همچنین اخراج کارگران و دانشجویان در بحرین ادامه دارد.

+ نوشته شده توسط قاسم رحمانی در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390 و ساعت 19:48 |


 

قیام لاتین تباران؛ گرانیگاه تجزیه امریکا

در بزرگراه‌های ایالت تگزاس، تابلوهای بزرگی نصب شده که روی آن نوشته «بله! ما می‌توانیم تجزیه شویم.» این جمله از شعار انتخاباتی اوباما برگرفته شده که می‌گفت:« بله! ما می‌توانیم تغییر کنیم.» این پیام ساکنان ایالت نفت‌خیز تگزاس به حکام واشنگتن است. ایالتی که بیشتر ساکنان آن را مکزیکی تبارها و به طور کلی لاتین تباران تشکیل می‌دهند. آنها سال‌هاست که به تکلم‌کنندگان به زبان انگلیسی بی‌اعتنایی می‌کنند و رادیو تلویزیون‌های اسپانیولی زبان به راه انداخته‌اند. آنها معتقدند با جدا شدن از امریکا، زندگی مرفهی خواهند داشت چرا که ثروتشان از سوی ساکنان شمال و شمال شرقی کشور، غارت می‌شود.این یک واقعیت است که نیویورک، میشیگان، شیکاگو، واشنگتن و دیگر مناطق شمالی و شمال شرقی امریکا بیشتر ثروت این کشور را از آن خود کرده‌اند در حالی که اسپانیولی زبانان ساکن در ایالت‌های جنوبی با دستمزدی سالانه 15 هزار دلار سر می‌کنند و پایین‌ترین مشاغل به آنها واگذار می‌شود. حال آنکه میانگین درآمد سالانه سفیدها 40 هزار دلار است. درآمد اسپانیولی زبانان از سیاهان هم کمتر است و همین مسئله موجب جدایی‌طلبی می‌شود. شاید دلیل مهم‌تر از بحث اقتصاد، تحقیر اسپانیولی زبانان در امریکاست و اینکه آنان در دولت و حکومت ایالات متحده سهمی کوچک دارند حال آنکه نزدیک به 50 میلیون نفرند یعنی حدود 15 درصد از جمعیت 310 میلیونی امریکا.
ریشه دیگر جدایی‌طلبی ایالت‌های جنوبی امریکا به ویژه تگزاس، آریزونا، نیومکزیکو و لوئیزیانا در تاریخ است. پس از اینکه در سال 1845 مکزیک حاضر نشد بخشی از خاک خود را به قیمت 30 میلیون دلار و بخشش 5/4 میلیون دلار بدهی‌اش به امریکا واگذار کند در 13 می 1846 کنگره، دستور حمله به این کشور را صادر کرد. بالاخره در 17 سپتامبر 1847 مکزیکوسیتی به اشغال امریکا درآمد و چند ماه بعد با امضای قرارداد گوادلوپ هیدالگو، تگزاس، کالیفرنیا، نوادا، یوتا و بخش‌هایی از نیومکزیکو، آریزونا، کلرادو و وایومینگ در ازای 18 میلیون دلار غرامت و بخشش سه میلیون دلار بدهی مکزیک به امریکا واگذار شد. به این ترتیب مکزیکی‌ها، در انتظار زمانی ماندند تا خاک خود را پس بگیرند. آنها آرام‌آرام برای کار و زندگی بهتر از مکزیک به ایالت‌های جنوبی امریکا که متعلق به خودشان می‌دانستند مهاجرت کردند و اکنون بخش مهمی از جمعیت نیمه جنوبی ایالات متحده هستند. توجه داشته باشیم که مجموع مساحت جدا شده از مکزیک، اکنون حدود یک سوم وسعت امریکا را (9 میلیون و چهارصد هزار کیلومتر مربع) تشکیل می‌دهد. اما با وجود چنین ظرفیت جمعیتی و مساحت، آنها سهم زیادی در حاکمیت ندارند و اعتماد خود را نسبت به حکام از دست داده‌اند.
نظام امریکا برای اینکه اعتماد از دست رفته سیاهان را بازگرداند، زمینه ریاست‌جمهوری اوباما را طی یک فرآیند 10 ساله مهیا کرد. اکنون به نظر می‌رسد جلب اعتماد اسپانیولی زبانان برای جلوگیری از فروپاشی امریکا یک ضرورت شده است و دیگر تکیه بر عناصری چون اقتصاد پویا و ارتش قدرتمند برای فرار از فروپاشی کافی نیست. امریکا سال‌ها با همسایگانی ضعیف به لحاظ قدرت نظامی و فقیر به لحاظ اقتصادی زندگی کرده و کانادا که تنها همسایه ثروتمندش است، در برابر امریکا قدرتی محسوب نمی‌شود. اکنون تهدید از درون امریکا می‌جوشد و جنبش‌های اسپانیولی زبان در کنار جنبش‌های کارگری، ناسیونالیست‌ها (که ضد تجزیه‌طلبی و البته ضد حاکمیت صهیونیست‌ها بر امریکا هستند) و سیاهان ناامید شده از اوباما، کشور را به انفجار رسانده‌اند.
در حال حاضر جمعیت لاتین تباران از سیاهان در امریکا بیشتر شده که ازدیاد زاد و ولد به اضافه مهاجرت، دو عامل اساسی در این بحث است. ضرورت توجه به اسپانیولی زبان‌ها را حتی جورج بوش پسر هم درک کرده بود به طوری که در تبلیغات انتخاباتی‌اش، جملاتی به زبان اسپانیولی ایراد کرد. ضمن اینکه برادرش «جپ» با یک مکزیکی ازدواج کرده تا با این قبیل مسائل، احساسات جدایی‌طلبانه لاتین تباران مهار شود.
با این حال شرایط نابرابر و ناعادلانه بین اسپانیولی‌زبان‌ها و سفیدها و شکاف طبقاتی بین آنها، موجب افزایش اعتراضات شده و ایالتی چون تگزاس را مستعد جدایی کرده است. کافی است قطعه‌ای از پازل 51 قطعه‌ای ایالات متحده جدا شود تا پس از سال‌ها جای خالی‌ها در این پازل زیاد شده و کم‌کم ایالات متحده امریکا را به تاریخ بسپارد.
در ورای هیاهوی رسانه‌های امریکایی درباره کشورهای خاورمیانه، افغانستان و عراق، دود دعواهای جدایی‌طلبانه از امریکا دیده می‌شود. هر چند سی‌ان‌ان و روزنامه‌های پرتیراژ امریکایی، صدای لاتین‌تباران را خیلی انعکاس نمی‌دهند اما امریکا درسراشیبی فروپاشی قرار گرفته است. بنابراین اگر روزی چنین اتفاقی افتاد نباید تصور کرد سکته‌ای رخ داده، بلکه جدایی‌طلبی، سرطانی بدخیم است که آرام‌آرام، امریکا را به سوی مرگ می كشاند.‌

+ نوشته شده توسط قاسم رحمانی در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 و ساعت 20:12 |

 

 

 

ركب عراقي‌ها به توطئه ضد مالكي

 

 

بالاخره غربي‌ها دروغگويي خود در دموكراسي خواهي را به اثبات رسانده و در جهت براندازي حكومت مردمي عراق برآمدند. خبرگزاري النخيل عراق از قول منابع آگاه از توطئه فهرست العراقيه، امريكا، انگليس و عربستان براي سرنگون كردن دولت «مالكي» پرده برداشت. اين خبرگزاري با ارائه اسناد و ادله كافي از وجود طرحي برنامه‌ريزي‌شده و منسجم با حمايت امريكا، انگليس، عربستان، برخي رهبران رسانه‌اي و عناصري از ارتش و برخي سرويس‌هاي امنيتي عراق براي نابود كردن دولت نوري المالكي، نخست‌وزير اين كشور خبر دادند.

 طرح مذكور طي نشست‌هايي متعدد در لندن تدوين شد و در درجه نخست هدف آن تقويت خشم توده مردم و بسيج شهروندان خشمگين و ناراضيان از نقصان موجود در نحوه خدمات‌رساني دولت عراق بود تا در 25 فوريه در تمام شهرهاي عراق تظاهرات عليه دولت برگزار شود و مانند كشور مصر در اين كشور نيز انقلاب شود. به همين دليل نقش‌هاي هر طرفي با دقت تعيين شده بود تا در عراق آشوب شود. بنا‌بر‌اين گزارش، طراحان اين توطئه حساب زيادي روي جريان صدر كه از محبوبيت زيادي در عراق برخوردار است كرده بود زيرا قرار بود كه اين جريان نيز با صدها هزار نفر در اين تظاهرات شركت كند. قرار بود در تظاهرات 25 فوريه گروه‌هايي با نيروهاي امنيتي درگير شوند و تظاهرات را پس از عبور از پل رياست‌جمهوري به سوي منطقه «الخضراء» بكشانند و در اين منطقه تمام تظاهرات‌كنندگان از مناطق مختلف بغداد به هم بپيوندند و در آنجا قرار بود طرح‌هايي از سوي سران توطئه براي ادامه راه به تظاهرات‌كنندگان ارائه شود.

 توطئه‌چينان قصد داشتند تظاهرات‌كنندگان را از ميدان «التحرير» به سوي پل رياست‌جمهوري هدايت كنند و از آنجا پل‌هاي ارتباطي ديگر را نيز تصرف كنند و تا عصر روز 25 فوريه وقت را تلف كنند و پس از آن گروه‌هايي با تيراندازي اوضاع را در بازارها و تمام اماكن عمومي تحت كنترل درآورند و با ايجاد رعب و وحشت منطقه الخضراء را تصرف كنند سپس مقر هيئت دولت را به آتش بكشند و با اشغال سفارت‌خانه‌ها، تخريب و به آتش كشيدن شوراي استانداري بغداد بر راديوهاي دولتي و شبه دولتي سيطره يابند و از آنجا سقوط دولت مالكي را اعلام كنند. تا به اين ترتيب دولت اضطراري با حمايت امريكا تشكيل شود و «اياد علاوي»، رهبر فهرست العراقيه منادي تشكيل دولت نجات ملي شود. انتظار مي‌رفت كه با اجراي اين طرح مالكي و بسياري از مسئولان در اين درگيري‌ها حتي كشته شوند زيرا قرار بود برخي از يگان‌هاي نظامي و امنيتي مركزي طرفدار علاوي به اين شورش بپيوندند و با كمك تظاهرات‌كنندگاني كه تنها از نحوه خدمات‌رساني دولت ناراضي بودند دولت مالكي را به سقوط بكشانند.

بر اساس اين طرح، برخي رسانه‌ها نيز بايد به طور منظم و برنامه‌ريزي شده تحريك احساسات مردم عليه دولت مالكي را دنبال مي‌كردند. قرار بود سعد البزاز كه يكي از مهره‌هاي امريكا در راس هيئتي موسوم به هيئت مستقل اطلاع‌رساني است هدايت اين تحريك‌ها را برعهده گيرد به ويژه اينكه حلقه‌اي از ماهواره‌ها، روزنامه‌ها و موج‌هاي راديويي را نيز در اختيار دارد و همه آنها از سوي امريكا تأمين مالي مي‌شوند و مهم‌ترين اين شبكه‌ها نيز شبكه ماهواره‌اي «الشرقيه» و «البغداديه» است. از ديگر رسانه‌هايي كه قرار بود در همين راستا ايفاي نقش كنند شبكه «الرافدين» متعلق به «حارث الضاري»، شبكه «الراي» متعلق به «مشعان الجبوري»، برخي راديوهاي محلي در منطقه «الكراده» در بغداد و رئيس يكي از روزنامه‌هايي كه در منطقه كردستان چاپ مي‌شود. در اين ميان كاملا طبيعي بود كه برخي گروه‌هاي سياسي كه در انتخابات اخير عراق ناكام مانده بودند با اين طرح همكاري كنند تا شايد بتوانند با حذف مالكي به پست‌هاي مورد نظر خود دست يابند.

برخي عناصر بعثي رژيم سابق، برخي نيروهاي امنيتي تحت حمايت امريكا و هم‌پيمان با علاوي در اين طرح نقش داشتند. اما مراجع عظام حاضر در عراق درباره اين طرح به مردم هشدار دادند و با قانوني خواندن حق مردم در تظاهرات از آنان خواستند به اين عمل دست نزنند تا موجب سوء استفاده دشمنان نشود.

پس از روشنگري مراجع عظام تقليد، اقدام نيروهاي امنيتي مالكي در مهار تظاهرات‌كنندگان مانع اجراي اين توطئه در عراق شد. اما آنچه موجب شكست كامل اين طرح فتنه شد، موفقيت مالكي در دستيابي به توافق با «مقتدا صدر»، رهبر جريان صدر بود. آنها در اين توافق يك موضع حكيمانه اتخاذ كردند تا اين طرح و توطئه را به شكست بينجامند. مالكي با ارسال پيامي به «مقتدا صدر» وي را از طرح‌هاي علاوي با ارائه اسناد و دلايل كافي و نسخه‌هايي از طرح‌هاي توطئه امريكايي آگاه كرد. به همين دليل مقتدا صدر پس از متقاعد شدن به عراق بازگشت و به طرفداران خود اعلام كرد كه در اين تظاهرات شركت نكنند و آن را به شش ماه ديگر موكول كنند و فرصتي شش ماهه به دولت بدهند تا سطح خدمات‌رساني و عملكرد خود را بهبود بخشد و به مبارزه با فساد بپردازد.

با اين حال در اين روزها صدر تظاهرات ضد دولتي را به تظاهرات ضد اشغالگري تبديل كرد تا عملاً به توطئه مشترك دشمنان عراق ركب زده باشد. امري كه در افغانستان نيز آغاز شده و اين پيامد انقلاب‌هاي عربي است كه ملت‌هاي عراق و افغانستان به جاي شعار «الشعب يريد اسقاط النظام» شعار اخراج اشغالگر سر مي دهند. فراموش نكنيم كه پاكستان نيز اسير حملات هوايي امريكا و توطئه‌هاي آنان است و از طرفي از ضعف مسئولان خود در مقابل غربي‌ها و رفع مشكلات داخلي رنج مي برد. بنابراين با پايان برودت هوا در اين كشور بايد منتظر تظاهرات مردم پاكستان هم باشيم هر چند نمونه‌هايي از آن طي روزهاي گذشته ديده شد.

منتشر شده در روزنامه جوان

 

+ نوشته شده توسط قاسم رحمانی در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389 و ساعت 20:57 |

 

 

گزارش واقعيت

از چشم انداز كافه كانتيننتال!


 

وزارت امورخارجه آمريكا همواره توجه خاصي به ديپلماسي عمومي و نهادينه كردن فرهنگ آمريكايي درجهان داشته اما در دوره هيلاري كلينتون و دموكرات هاي سركارآمده در دوره جديد، اين مسئله اهميت بيشتري يافته و يكي از اصول سياست خارجي ايالات متحده شده است. در راستاي اين استراتژي، برنامه هاي مختلفي براي هنرمندان، خبرنگاران، دانشجويان، و گروه هايي كه به نوعي مراجع فكري جوامع خود هستند، ترتيب داده مي شود.
يكي از اين برنامه ها، برنامه سالانه «ادوارد آرمورو» است كه اندكي قبل از انتخابات كنگره 2010 برگزار شد و در آن 150خبرنگار از 125كشور جهان شركت كردند. با توجه به اينكه مباحثي كه درآغاز اين برنامه از سوي معاون هيلاري كلينتون مطرح شد، از سوي برخي روزنامه نگاران و رسانه هاي ايران، سالهاست پذيرفته شده و براساس آن عمل مي شود و همين تعاليم، يكي از زمينه هاي وقايع سال 78 و فتنه سال 88 بود، واكاوي آن ضروري به نظر مي رسد. دراين نوشتار به برخي از آنها مي پردازم و تفاوت آن با نگاه منطقي و به دور از فريبكاري آمريكائيان را بررسي مي كنم. اينكه چگونه برخي كلمات در مفهوم عام معنا مي شوند اما درجهت منافع ابر قدرت ها بكار مي روند اما اگر قرار باشد ديگران از آن استفاده كنند با مخالفت غرب مواجه مي شوند؟


رسانه هاي مستقل يا متقي؟


«جوديت مك هيل» معاون ديپلماسي عمومي وزير امور خارجه آمريكا در آغاز نشست «مورو» خواسته هاي كشورش از خبرنگاران جهان را در لفافه توصيه مطرح كرد. با اين حال طرح مباحث كلي كه تفاسير متفاوتي مي توان از آن كرد،نمود معنايي ندارد. مگر اينكه بگوييم مك هيل اين مباحث را در معني موردنظر حاكميت آمريكا مطرح كرده باشد. كه البته با توجه به تجارب موجود از رفتار«ايالات متحده با جهانيان» اين برداشت درست تر است. مك هيل يكي از انتظارات آمريكا از خبرنگاران و رسانه هاي جهان را مستقل بودن عنوان مي كند و مي گويد:«آزادي مطبوعات براي يك جامعه شهروندي قدرتمند، مسئوليت پذيري دولت و توسعه پايدار حياتي است. آنجا كه رسانه مستقل درمعرض خطرقرار گيرد حكومت مسئول و آزادي بشر تضعيف مي شود.» مستقل بودن در مفهوم عام وابسته نبودن به هيچ ساحتي است چه انسان و چه غير انسان. درمفهوم سياسي، تحت تاثير هيچ گروه، دسته ايدئولوژي قرارنگرفتن است. يعني خبرنگار آنچه اتفاق مي افتد را عيناً گزارش كند و ريشه هايش را هم به اطلاع افكار عمومي برساند. آيا چنين چيزي قابل انجام است؟ هر انساني اعتقادات خود را دارد و اگر بخواهد خبري اقناع كننده بدهد ابتدا بايد خود را قانع كند. چگونه يك انسان بدون توجه به مسائل دروني، مي تواند خود را قانع كند تا به اقناع ديگران بپردازد. اينجاست كه استقلال بي معنا مي شود چرا كه هر رسانه اي به عقيده يا گروهي وابسته است. دربرخي كشورها چون انگلستان به رسانه هايي كه از گروه هاي سياسي كمك دريافت نمي كنند و مستقيما از سوي حاكميت - ملكه -حمايت مي شوند، مستقل مي گويند چرا كه هر دولتي از هر جناحي سركار باشد بايد به اين رسانه ها كمك كند مثل BBC. با اين حال BBC هم درمعناي عام، مستقل نيست چون به نفع حاكميت بريتانيا خبر و گزارش تهيه و برخلاف مخالفين ملكه فعاليت مي كند حتي اگر آن مخالف، بريتانيايي و محق باشد.
بنابراين مستقل بودن رسانه درغرب به معناي طرفداري از حاكميت است. يعني درآمريكا، رسانه مستقل بايد از حاكميت حمايت كند فارغ از اينكه دولت برسر كار دموكرات يا جمهوريخواه باشد و به دور از اينكه اين حاكميت جنايت مي كند يا درحال خدمت به جهانيان است. رسانه اما در انديشه خدا باوران، بايد متقي و منصف باشد. يعني با هدف كمك به انسان ها براي رسيدن به كمال، تلاش كند. آگاهي هاي مفيد با رعايت انصاف و عدالت بدهد تا مردم به سوي نور را هنمايي شوند. درچنين وضعيتي آيا دروغ پراكني، اباحه گري، قبح شكني از جنايات ها و طرفداري از ظالم و اشغالگر معنا مي يابد؟! يا اينكه رسانه تبديل به معلم انسان ها درراه هرچه الهي شدن مي شود؟
رسانه متقي از بمباران اتمي، نسل كشي در فلسطين، بوسني و ويتنام حمايت نمي كند و حمله به عراق و افغانستان را توجيه نمي نمايد ولو اينكه منافع دولتي درآن باشد، بلكه از مظلومان و تحت ستم قرار گرفتگان حمايت مي كند. رسانه متقي قطعاً مستقل از بيگانگان و ظالمان است و خبرنگارش در روياي صرف قهوه در تراس كافه هتل كانتيننتال آمريكا به سبك خبرنگاران آمريكايي نيست كه تنها چشم اندازشان ايالات متحده و سبك زندگي درآن است.


بي طرف اما القاكننده باشيد!!


معاون ديپلماسي عمومي وزير خارجه آمريكا درجايي از سخنان خود، تناقض هاي موجود در فرهنگ و ادبيات آمريكايي را بروز مي دهد. او مي گويد:«شما [خبرنگاران] با اطلاعاتي كه ارائه مي كنيد و نيز رعايت اصل بي طرفي درماموريت هاي خود از گزارش زنده، بحران ها و مناقشات گرفته تا گزارش هاي فرهنگي، اجتماعي و عمومي، مخاطب خود را توانمند مي سازيد. اطلاع رساني از وظايف شماست اما در عين حال اين قدرت را داريد تا به مخاطب خود، مسائلي را نيز القا نماييد.» متوجه تناقض شديد! مك هيل از يك طرف خواستار اصل بي طرفي مي شود و در پايان اين قسمت از سخنانش مي خواهد كه خبرنگاران، مطلب خود را به مخاطبان «القا» كنند. سؤال اينجاست كه چگونه فردي كه خود قانع نشده، مي خواهد چيزي را به ديگران القا كند. مگر اينكه به فريبكاري روي آورد. اگر بخواهد ابتدا خود را قانع كند بايد براساس مسائل دروني خبر را جهت دهد. بنابراين مسائل دروني و تربيتي يك فرد قطعا انديشه و قلم يا دوربين آن رسانه و خبرنگار را جهت مي دهد. بر اين اساس بي طرفي در مفهوم عام مانند مستقل بودن در مفهوم عام، بي معناست. البته مك هيل متوجه تأثير اعتقادات و مسائل دروني در انعكاس اخبار هست بنابراين از خبرنگاران حاضر در جلسه- و ديگراني كه خبر اين جلسه را دريافت مي كنند- مي خواهد كه در آمريكا سفر كنند و با زندگي آمريكايي آشنا شوند. بنابراين بي طرفي كه او مي خواهد، در معناي آمريكايي آن است تا منويات آمريكا در جهان تأمين شود. بنابراين بي طرفي بين عمل الهي و عمل شيطاني بي معناست. خبرنگار متقي و مؤمن و تسليم اراده الهي بايد طرفدار خداباوران و دشمن محاربان با خداوند باشد. تشخيص اينكه كدام عمل الهي و كدام غيرالهي است نيز با مراجعه به برنامه الهي (دين) و شناخت برنامه شيطان (گناه) معلوم مي شود. بنابراين بي طرفي بين جناح ها و گروه ها هم امكان ناپذير مي شود چرا كه ممكن است يك گروه مدعي مسلماني برخلاف اسلام عمل كند و انسان متقي بايد موافق آن گروهي باشد كه هر چه بيشتر به خدا نزديك است و اين با كنار گذاشتن منيت ها و توجه به رضاي خدا قابل انجام است.


رسانه صادق يا صادق نما؟


مك هيل در ادامه خواهان اطلاعات دقيق و بي غرض مي شود حال آنكه براساس آنچه گفته شد، رسانه بي غرض وجود ندارد چرا كه هر رسانه اي براي القا مطالبي منتشر مي شود و اغراض خود را ارائه مي كند. اعتقادات موجود در هر رسانه، اغراض را جهت مي دهد.
معاون وزير خارجه آمريكا از خبرنگاران مي خواهد كه گزارش هاي خبري را در نهايت صداقت و درستي به اطلاع مردم رسانده شود. وي ادامه مي دهد: «براي اينكه بتوانيد مخاطب خود را متقاعد نماييد بايد باور پذير باشيد، براي آنكه باورپذير باشيد بايد خوشنام و معتبر باشيد و براي آنكه خوشنام و معتبر باشيد بايد صادق باشيد.»
كسي كه مي خواهد براي مردم باورپذير باشد ابتدا خود بايد خبر خود را قبول كند. باور در خبر با طي چند مرحله به دست مي آيد. خبرنگار وقتي خبري را دريافت مي كند بايد آن را با اخبار مشابه مقايسه كند تا به تحليل برسد. سپس تحليل خود را با تحليل هاي ديگران مقايسه كند و با درك نقاط مشترك و كشف دلائل افتراق به نتيجه نائل آيد. به نتيجه اي كه از پس مقايسه تحليل ها بيرون مي آيد، «باور خبري» مي گويند. در اين ميان اعتقادات الهي يا غيرالهي، پيش فرض هايي را براي شخص خبرنگار ايجاد مي كند و خبرنگار براساس مسائل دروني خود كه موتور پيش فرض هايش است، خبر را جهت مي دهد. اينجاست كه بحث تكنيك و استفاده از واژه ها اهميت پيدامي كند اما واژه ها بدون احساس خبرنگار- كه به حواس پنجگانه قابل شهود نيست- بر دل مخاطب نمي نشيند. ممكن است با فريبكاري عده اي اغوا شوند اما همانها هم در بلند مدت متوجه فريبكاري رسانه و خبرنگارش مي شوند. به گفته مك هيل صداقت موجب خوشنامي و باورپذيري خبرنگار مي شود اما آيا كسي كه از درون متقي و منصف نيست مي تواند صادق باشد. كسي كه خود را به منافع شيطاني كمپاني ها فروخته چگونه مي تواند صادق باشد، مگر نمايش صداقت بدهد.
برآيند نظرات سياست خارجي آمريكا با توجه به آنچه در رسانه هاي ايالات متحده ديده مي شود «شومن» شدن خبرنگاران و نمايش استقلال، بي طرفي و صداقت است نه اصل آن. در واقع او خبرنگاران را به سطحي نگري و رواج ساده لوحي تشويق مي كند حال آنكه يكي از وظايف رسانه كمك به ژرف نگري انسان و تعميق در مسائل مفيد و مطلوب از ديدگاه وحياني است.


پيشاهنگان آمريكايي سازي جهان


معاون كلينتون در فرازهاي پاياني سخنانش برگزينشي بودن خبرنگاران حاضر در برنامه مورو تاكيد مي كند و مي گويد: «سفارتخانه ها و كنسولگري هاي ايالات متحده آمريكا در كشورهاي مختلف، شما مدعوين را براي اين برنامه گزينش كرده اند... براين باوريم كه در سال هاي آتي نيز اين شما هستيد كه نقش رهبري و هدايت جامعه را ايفا خواهيد نمود». مك هيل خبرنگاران را به تبادل اطلاعات و تعامل با يكديگر و با آمريكا دعوت مي كند و از آنها مي خواهد به نقاط مختلف آمريكا سفر كرده و با مردم صحبت كنند چرا كه آنها بايد با زندگي و فرهنگ آمريكايي آشنا شده و آن را در كشورهاي خود رواج دهند. او تاكيد مي كند كه خبرنگاران حاضر دراين جلسه، نقش رهبري و هدايت جامعه خود را ايفا خواهند كرد يعني مروجان فرهنگ آمريكايي، رهبر جوامع خود خواهند شد. او درقبال سوال پرسيدن از مردم آمريكا مي گويد: «ما نيز از شما انتظار داريم تا در مورد ملت، جامعه، خانواده و نهادهاي خبري كشور خود به شهروندان آمريكايي توضيح دهيد.» به اين ترتيب در معامله اي نابرابر، خبرنگاران متضرر مي شوند چرا كه مردم آمريكا چيزي جز آنچه رسانه ها مي گويند نمي دانند اما خبرنگاران، بويژه از كشورهايي كه رسانه هاي ضعيفي دارند، حاوي اطلاعات ارزشمندي هستند.
در پايان مك هيل از آنها مي خواهد ارتباط خود با آمريكا و ديگر خبرنگاران حاضر در نشست را در سال هاي آتي حفظ كنند (شبكه خبرنگاران تحت تعليم آمريكا كه قرار است رهبران فكري جوامع خود باشند و فرهنگ آمريكايي را رواج دهند). او به صراحت مي گويد كه آمريكا نسبت به دفاع از خبرنگاران، آزادي بيان و... در سراسر جهان خود را متعهد مي داند.
چنين سخني دخالت آشكار در امور ساير كشورها و زيرسؤال بردن استقلال (مسئله مورد تاكيد خانم هيل و رؤسايش) كشورها است. ضمن اينكه آزادي بيان هم در معناي آمريكايي اش مدنظر معاون كلينتون است. چرا كه در آمريكا، آزادي غيرسفيدها، چه در بيان و چه در عمل، به بند كشيده شده و هركسي بخواهد عليه رژيم صهيونيستي چيزي بگويد يا بنويسد تحت پيگرد، شكنجه و حتي خطر مرگ قرار مي گيرد.
اينكه برخي رسانه هاي داخلي كشور ما و بعضي خبرنگاران با درصدهاي متفاوت، به سوي غرب و آمريكا گرايش دارند به دليل بي توجهي به مفاهيم واقعي استقلال، بي طرفي، باورپذيري و صداقت و آزادي رسانه و خبرنگار است. چرا كه خبرنگار و رسانه متقي و منصف از گفتن و نوشتن حقايقي كه تضادي با تقوا و انصاف ندارد به دليل تهديد دشمنان نمي هراسد و خود را به هيچ گروه، جناح و كارتل نمي فروشد. اينگونه استقلال از اعمال شيطاني حاصل مي شود و طرفداري از مظلوم و حقيقت به اصل تبديل شده و چون خبر از نهادي صادق و پاك بيرون مي آيد بر دل مخاطب مي نشيند و باورپذير مي شود.
دليل اينكه رسانه هاي غربي مدام مجبورند سوژه سازي كرده و اخبار و شايعات جديد بسازند اين است كه فريب، زود معلوم مي شود بنابراين براي پوشاندن يك دروغ و فريب به دروغ هاي بعدي متوسل مي شوند اما پس از مدتي دروغ ها و فريب ها براي مخاطبان نمايان مي شود و رسانه دروغ پرداز اثر خود را از دست مي دهد. البته رسانه هاي غربي كه هنوز طرفدار دارند از يك شيوه ظريف استفاده مي كنند و آن اينكه، اخبار موردنظر و كذب را بصورت قطره اي در لابه لاي حجم عظيمي از اخبار صحيح ارائه مي دهند. يا اينكه از يك خبر درست، تحليل غلط و در جهت منافع حاكميت هاي خود بيرون مي آورند. بنابراين اگر كسي به دنبال خبر درست باشد، متوجه دروغ پردازي رسانه هاي غربي مي شود. به همين دليل مي بينيم اكثر مخاطبان رسانه هاي غربي كساني هستند كه به دنبال كسب خبر درست نيستند، بلكه مي خواهند با دريافت اخباري عليه يك دولت يا عقيده، به ارضاء حس خود بپردازند. ضمن اينكه اگر آگاهي ها براساس تقوا و انصاف به مخاطب طالب اخبار با كيفيت ارائه شود، او به سراغ رسانه هاي غربي نمي رود. متاسفانه در كشور ما آموزش علوم رسانه اي و خروجي تعداد زيادي از رسانه ها، براساس آموزه هاي غيرالهي آمده از غرب و شرق است و اين خروجي ها گاه از رسانه ملي هم ديده و شنيده مي شود. بنابراين براي داشتن رسانه هايي پرطرفدار بايد متقي و منصف بود تا صداقت، استقلال از اعمال شيطاني و طرفداري از حق سرلوحه كار قرار گيرد و گزارش ها باورپذير شده، به القاي خوبي ها كمك كند. پرواضح است كه رسانه متقي در خدمت اهداف مستكبران و جهانخواران قرار نمي گيرد.

منتشر شده در روزنامه كيهان به تاريخ ۱۰ / ۱۲ / ۱۳۸۹ به قلم قاسم رحماني

 

+ نوشته شده توسط قاسم رحمانی در سه شنبه دهم اسفند 1389 و ساعت 23:53 |